زندگینامه امام رضا علیه السلام
اما لقبها و كنيههايش، همچون واژگاني درخشان در هزارتوي ذهن تاريخ باقي ماندهاند. كنيههايش ابوالحسن (در بين خواص) است و لقبهايش، صابر، زكي، ولي، فاضل، وفي، صديق، رضي، سراج الله، نورالهدي، قرة عين المومنين، كليدة الملحدين، كفو الملك، كافي الخلق، رب السرير و رئاب التدبير.
و رضا(ع)؛
مشهورترين لقبي است كه از گذر اين همه سال، ما هنوز امام را با آن نام ميشناسيم. شايد خواسته باشي دليل اين لقب را بداني:
«او از آن روي رضا خوانده شد كه در آسمان خوشايند و در زمين مورد خشنودي پيامبران و خدا و امامان پس از او بود. همچنين گفته شده: از آن روي كه همگان، خواه مخالفان و خواه همراهان به او خشنود بودند و بالاخره چنين آمده است: از آن روي او را رضا خواندهاند كه مأمون به او خشنود شد.»
وقتي القاب، نامها و كنيههاي مادرش را ميخواني، حس ميكني چيزي در آنهاست، شبيه آنچه در القاب خود امام است: ام البنين، نجمه، سكن، تكتم، خيزران، طاهره، و شقراء
اگرچه به روايتي نام پنج پسر و يك دختر را براي امام رضا(ع) ذكر كردهاند، اما همانطور كه علامه مجلسي گفته است: «از جواد به عنوان تنها فرزند او ياد كردهاند.» ـ نامي آشنا براي ما ـ ديگر... ميماند سال وفات امام كه باز هم ذهن تاريخ ما را بخوبي ياري نميدهد و احتمال سالهاي 202، 203 و 206 ق، در اين ميان است. اما اكثر علماء همان سال 203 را سال وفات دانستهاند. با اين حساب عمر حضرت رضا(ع) 55 سال ميشود. 25 سالش را در كنار پدرش گذرانده و بيست سال ديگر امامت شيعيان را به عهده داشته است.
آغاز امامت آن حضرت، مصادف ميشود با دوره پاياني خلافت هارون عباسي به مدت ده سال.
پنج سال بعد از آن با خلافت امين همزمان است و سرانجام هم دورهاي از خلافت مأمون در مدت پنج سال و تسلط يافتن او بر قلمرو اسلامي آن روزگاران.
مأمون...همان كسي كه با دسيسه و به وسيله زهر امام را شهيد كرده دوستداران امام، پيكر پاكش را درطوس در قبله قبه هاروني سراي حميدبن قحطبه طايي به خاك سپردند و امروزه غبار مرقد او توتياي چشمهاي شيفتگان است
دوران امامت امام رضا(ع) در مدينه از سال 183 هجري قمري آغاز شده بود. حكومت سياسي در آن زمان به دست هارون الرشيد بود كه در بغداد اداره ميشده است. تز هارون هم مثل همه زورگويان تاريخ، شكنجه و زندان و كشتار بوده است. مردم را براي گرفتن ماليات شكنجه دادن و فرزندان و شيعيان فاطمي را آزار رساندن...
همانطور كه حضرت موسي بن جعفر(ع)، پدر امام رضا(ع) را در زندانهاي بصره و بغداد حبس ميكند و آخرش هم با زهر، ايشان را به شهادت ميرساند. يعني دوراني كه مصيبت شهادت پدر، براي امام رضا(ع) اتفاق ميافتد و مصيبتهاي اسف بار ديگر براي علويان.
در زمان امام رضا(ع)، هارون الرشيد آنقدر از تأثير اهل بيت(ع) بر مردم نگران بوده كه علاوه بر همه اينها، انديشهها و افكار بيگانگان را هم وارد علوم مسلمانان ميكرده است. به اين منظور كه توجه مردم را به علوم بيگانه جلب كند.
ابوبكر خوارزمي (383 ه) در نامهاي به اهل نيشابور درباره نحوه رفتار حكومت عباسيان به خصوص «هارون» مينويسد: هارون در حالي مرد كه درخت نبوت را درو كرده و نهال امامت را از ريشه برافكنده بود... چون يكي از پيشوايان هدايت و سروري از سروران خاندان مصطفي صلي الله عليه و آله و سلم در ميگذشت، كسي جنازهاش را تشييع نميكرد و مرقدش را با گچ نميآراست، اما وقتي دلقك يا بازيگر يا مطرب و يا قاتلي از خودشان ميمرد، دادگران و قاضيان بر جنازهاش حاضر ميشدند و رهبران و حكمرانان در مجالس سوگواريش مينشستند. مادي و سوفسطايي در كشورشان امنيت داشت و متعرض كساني كه كتابهاي فلسفي را تدريس ميكردند، نميشدند، ولي هر شيعهاي سرانجام به قتل ميرسيد و هركس كه نام فرزندش را «علي» مينهاد، خونش را به زمين ميريختند.
با توجه به اين موارد و جوي كه حاكم شده بود، امام رضا(ع) ترجيح ميداد امامت خودش را علني نكند و فقط با عده معدودي از يارانش ارتباط داشته باشد. ولي وقتي بعد از چند سال، حكومت هارون الرشيد به خاطر شورشهاي مختلف ضعيف ميشود، امام رضا(ع) امامت خودش را آشكار ميكند و به رفع مشكلات مردم در زمينههاي اعتقادي و اجتماعي ميپردازد.
خود امام فرموده است: «در روضه جدم رسول خدا صلي الله عليه و آله مينشستم، در حالي كه دانشمندان مدينه بسيار بودند. هرگاه يكي از آنان در مسألهاي در ميماند، همگي متوجه من ميشدند و سؤالات را نزد من ميفرستادند و من پاسخ آنها را ميدادم». بالاخره عمر هارون هم يك جايي به سر ميرسد. وقتي كه در سال 193 براي آرام كردن اوضاع شورش به منطقه خراسان ميرود، در همان جا دار فاني را وداع گفته و در سناباد طوس، در يكي از اطاقهاي تحتاني كاخ فرماندار طوس، «حميدبن قحطبه طائي» دفن ميشود.
پسران هارون ـ امين و مأمون ـ بر سر حكومت، به دعوا و كشمكش با يكديگر ميپردازند. امين در بغداد قدرت را در دست ميگيرد و مأمون در مرو بر تخت پادشاهي مينشيند. اختلاف بين اين دو، پنج سال طول ميكشد تا سرانجام سپاه مأمون به بغداد حمله ميكند؛ امين را در سال 198 ه كشته و مأمون سرتاسر حكومت را به دست ميگيرد.
ولي علويان و سادات مأمون را آرام نميگذارند. آنها ديگر به تنگ آمده بودند. اولش ظلم و ستمهاي هارون، بعد نارضايتي از پسرانش و حالا هم مأمون...
اين گونه ميشود كه در نواحي عراق، حجاز و يمن شورش ميكنند. آنان فقط يك چيز را ميخواستند. حكومت به دست خاندان آل محمد(ص) اداره شود. مأمون با زرنگي تمام، امام رضا(ع) را به خراسان دعوت ميكند. هميشه اولين سؤال موقع مرور اين حادثه تاريخي اين است: چرا؟ هدف مأمون چه بود؟
به خاطر اينكه با قرار دادن امام در كنار خود، يك جور مهر تأييد به اعمال و سياستهاي خودش بزند. امام رضا(ع) به دعوتنامههاي مأمون پاسخ منفي ميدهد تا اينكه او دست به تهديدي جدي ميزند.
اسناد تاريخي، گوياي اولين زمينههاي سفر امام نيست و جزئيات بسياري از مقدمات هجرت رضوي، ناگفته مانده و در پرده ابهام قرار دارد. ولي با مطالعه اسناد موجود، اين حقيقت مسلم است كه از پيش مكاتباتي ميان مرو و مدينه، صورت ميگرفته و بر سفر امام به سوي مرو، اصرار بوده است.
مأمون علاوه بر دعوتنامهها، دو نفر از مأموران خود به نامهاي رجاء بن ابي ضحاك و ياسر خادم را به مدينه ميفرستد. آنها بعد از ورود به مدينه، مأموريت خودشان را براي امام(ع) اينطور عنوان ميكنند:
«ان المأمون امرنا باشخاصك الي خراسان»
مأمون، ما را فرمان داده و مأمور ساخته است تا تو را به خراسان ببريم.
امام رضا(ع) شخصي بود كه نيرنگهاي مأمون را ميفهميد و شيوهها و دسيسههاي او را ميشناخت. زندانهاي طولاني پدر را با همه تلخيها و رنجهايش بخاطر داشت و ميدانست كه مأمون كسي است كه برادر خودش را ميكشد و حالا هم از نگراني حضور امام در بين مردم، نميتواند آرام بگيرد.
بدين ترتيب امام رضا(ع) سفر آغاز كرد. سفري بدون رضايت خاطر، بدون دل خوش، بايد با مدينه وداع ميكرد، با مدفن پاك رسول خدا، با مردمي كه او را بسيار دوست داشتند. براي اهل مدينه پدري مهربان بود. او نيازي به سفر جغرافيايي نداشت. او در جغرافياي دلها سفر كرده بود.
امام سفر را آغاز كرد. در حاليكه از آن اكراه داشت و وقتي ميرفت خوب ميدانست كه مأمون با او چه خواهد كرد و خوب ميدانست كه در دلها جاودانه خواهد شد.
دل كندن امام(ع) از مدينه خيلي سخت بود. حتي اگر يك بار در طول زندگيت مسافر سرزمين غريب شده باشي، بايد اين حس را بفهمي؛ مثل يوسف كه از مدينه تا مرو مصر غريبه بود و با آن همه ثروت و جلال و شوكت، دلش ميخواست به كنعان برگردد.
امام رضا(ع) در حالي با مسجد پيامبر خداحافظي ميكرد كه ميدانست بازگشتي ندارد. شيخ صدوق در عيون اخبار الرضا(ع) به سند خود از محول بجستاني نقل كرده است كه امام رضا(ع) با پيامبر(ص) خداحافظي كرد، اما هر بار به سمت قبر بر ميگشت و صدايش با گريه بلند ميشد. به امام نزديك شدم و به او تبريك گفتم. امام فرمود: من را رها كن! من از جوار جدم محمد صلي الله عليه و آله و سلم بيرون ميشوم و در «غربت» ميميرم.
آنچه امروز براي همه ما روشن است. ابتدا و انتهاي سفر امام رضا(ع) است، اما اينكه امام در حد فاصل اين دو نقطه، دقيقاً از چه مسيرهايي عبور كرده، كاملاً مشخص نيست و در آن اختلاف وجود دارد. تعيين خط سير دقيق امام رضا(ع) به واسطه گزارشهاي متعدد و گاه متناقض منابع، دشوار است.
خط سير هجرت امام رضا(ع)
كاروانهايي كه از حجاز به قصد عراق حركت ميكردند، چه از راه مكه و چه از راه مدينه، در منزلي به نام «معدن نقره» به يكديگر ميرسيدند و از آن جا به يكي از دو مقصد بصره يا كوفه روانه ميشدند. بيشتر قرائن و شواهدي كه وجود دارد نشان ميدهد كه امام از طريق مدينه و معدن نقره راهي بصره شده و بعيد به نظر ميرسد كه امام ابتدا به مكه رفته و بعد عازم سفر شده باشد.
يكي از دلايل اين است كه سفر امام عادي و به دلخواه خودشان نبوده است، بلكه تحت الحفظ بوده و طبيعي است كه مأموران مأمون كوتاهترين مسير را انتخاب كرده باشند تا هر چه سريعتر مأموريت خود را به انجام برسانند. بديهي است با وجود راه مستقيم مدينه به بغداد كه 134 فرسنگ بوده، مسيري انتخاب نشده كه مسافت آن 355 فرسنگ بوده است.
دليل ديگري كه مورخان نقل كردهاند، اين است كه در سال 200 ه . ق كه با سفر امام همزمان ميشود، شرايط خاصي بر مكه حاكم بوده است. بين طرفداران مأمورن به فرماندهي رجا بن ابي ضحاك، ورقاء، جلودي و هارون بن مسيب از يك سو و مخالفان خليفه به رهبري محمدبن جعفر، عموي امام رضا(ع) از طرف ديگر جنگ بوده است و مصلحت ايجاد نميكرده كه رجاء بن ابي ضحاك، امام رضا(ع) را وارد شهري كند كه تا ديروز در آن شهر طرف جنگ بوده است.
و سومين دليل اين است كه رجاء بن ابي ضحاك مأمور بود تمام حالات، رفتار و گفتار امام را در طول سفر زير نظر داشته و براي گزارش به مأمون ارائه كند. در سفرنامهاي كه او به خليفه ارائه داد، حتي به جنبههاي روحي و اخلاقي امام رضا(ع) اشاره شده و تا جايي كه ذكرها و دعاهاي امام در نمازها هم از قلم نيفتاده است. به همين دليل بعيد به نظر ميرسد كه امام به مكه رفته باشد و ضحاك آن را در سفرنامه خود نقل نكرده باشد.
با وجود اين دلايل، بعضي از منابع به خصوص تذكرههاي متأخر، نوشتهاند كه امام رضا(ع) همراه با امام جواد(ع) به مكه هم رفتهاند. امام رضا(ع) طواف خانه خدا را انجام ميدهد و در پشت مقام ابراهيم(ع) نماز ميگزارد. حضرت جواد(ع) كه آن زمان كودكي هفت ساله بوده است، بعد از طواف به طرف حجرالاسود ميرود و آنجا به مدت طولاني مينشيند. موفق يكي از ياران امام رضا(ع)، به حضرت جواد(ع) ميگويد: «فدايت شوم! بلند شو تا برويم».
امام جواد(ع) ميگويد: من فعلاً نميخواهم از اينجا بلند شوم تا خداوند چه خواهد!
اين جمله را كه امام جواد(ع) ميگويد، در صورتش يك دنيا غم و اندوه مينشيند. موفق پيش امام رضا(ع) ميرود و جريان نيامدن امام جواد(ع) را به آن حضرت گزارش ميدهد. امام رضا(ع) بلند شده، به حجر اسماعيل ميروند و ميفرمايند: «اي فرزند دلبندم! بلند شو تا برويم». امام جواد(ع) ميگويد: «پدرجان چگونه بلند شوم در حالي كه ديدم شما آنچنان وداعي با خانه خدا كرديد كه گويي ديگر بر نخواهيد گشت». به هر حال امام(ع) در طول مسير از «معدن نقره» گذشته، وارد منطقه قادسيه ميشود. سرزميني كه در عصر خليفه دوم، محل جنگ بزرگ ميان مسلمانان و ايرانيان بود جنگي كه سرانجام به پيروزي مسلمانان انجاميد.
ابي نصر بزنطي ميگويد: «در قادسيه خدمت حضرت رضا(ع) رسيدم، امام به من فرمود: اطاقي براي من اجاره كن كه داراي دو در باشد، تا مراجعه كنندگان بتوانند به راحتي رفت و آمد كنند.»
حضرت رضا(ع) پس از قادسيه به سمت بصره ادامه مسير داد.
جلوگيري از ورود امام به كوفه
ترسهاي مأمون پايان ناپذير بود. ترس حقارت ميآورد و حقارت، دسيسه و انتقام. مأمون در كشيدن نقشههايش تا آنجا پيش رفته بود كه حتي مسير سفر امام را از پيش طراحي كرده بود. او به روشني از شوق شيعيان و علوياني كه در كوفه به سر ميبردند، نسبت به امامشان آگاه بود. به همين خاطر از كاروان امام خواسته بود، بدون اينكه از مناطق شيعهنشين و مراكز قدرت شيعيان عبور كند، با فاصله از آنجا عبور كرده و وارد بصره شود.
برخي نويسندگان مثل يعقوبي و بيهقي، مسير امام را از طرف بغداد به سوي بصره دانستهاند؛ ولي اين احتمال خيلي قابل اعتماد نيست. زيرا عبور امام از قادسيه توسط بيشتر نويسندگان قطعي دانسته شد و با اين فرض و با توجه به شرايط جغرافيايي، بغداد نميتواند در مسير قرار گرفته باشد. ثانياً در نقل بيهقي، از بيعت طاهر ذواليمينين با امام رضا(ع) در هنگام عبور ايشان از بغداد، ذكر شده است كه با توجه به مسأله ولايتعهدي امام در خراسان، درستي اين نقل زير سوال ميرود. حتي برخي محققان، گذر امام از كوفه را نيز نقل كردهاند. سيدمحسن امين عاملي مينويسد:«بعضي روايات نشان ميدهد كه امام علي بن موسي الرضا(ع) و همراهان حضرت، از بصره به كوفه آمدهاند.»
و علامه مجلسي نيز رفتن امام به جانب كوفه را عنوان كرده است. اما شايد مقصود از سفر به بصره و كوفه سفر ديگري باشد كه امام قبل از احضار به خراسان داشتهاند.
ورود امام به بصره
بصره شهري است كه به دست مسلمانان ساخته شده، بناي آن قبل از كوفه و در عصر خليفه دوم بوده است. آن طور كه از مدارك گوناگون و متعدد معلوم ميشود، شرايط حاكم بر بصره به نفع مأمون خليفه عباسي بوده، به همين خاطر مأمون، عبور امام از اين شهر را به نفع خود و امري تبليغاتي ميدانسته است.
امام رضا(ع) پس از بصره، از راه خاكي و يا آبي وارد خوزستان شده و چند روزي را هم در اهواز اقامت داشتهاند. آثاري كه عبور امام را از اين شهر تأييد ميكند، مسجدي است كه توسط امام ساخته شده است. ابوهاشم جعفري ميگويد: «هنگامي كه حضرت رضا(ع) وارد اهواز شدند، من در ناحيهاي به نام «آبيدج» بودم. وقتي خدمت امام رسيدم، ديدم مريض هستند. هوا هم به شدت گرم بود. حضرت فرمودند: برايم طبيب بياوريد و بعد از گياهي نام برده و خواص آن را بيان كردند. طبيب گفت: من هيچكس را جز شما نميشناسم كه اسم اين گياه را بداند. شما آن را از كجا ميشناسيد؟ اين گياه در اين فصل پيدا نميشود. امام رضا(ع) پاسخ داد: پس شاخهاي از نيشكر براي من بياوريد.
طبيب گفت: اين درخواست شما خيلي عجيب است. اكنون كه فصل نيشكر نيست. حضرت فرمودند: هم آن گياه و هم نيشكر در همين فصل در همين سرزمين موجود است. شما با ابوهاشم برويد به طرف سرچشمه شاذروان، در آنجا خرم گاهي است و مرد سياه چهرهاي را ميبينيد، از او جاي زمينهاي زراعتي آن گياه و نيشكر را بپرسيد.
ابوهاشم اضافه ميكند: من و طبيب به همان نشاني رفتيم و آن شخص سياه چهره را پيدا كردم و نشاني زمينها را پرسيدم و رفتيم تا مقداري از نيشكر و همان گياه مخصوص چيديم و خدمت آن حضرت برگشتيم. پس آن حضرت حمد خداي تعالي به جاي آوردند. سپس طبيب از من پرسيد اين آقا كيست؟ گفتم: فرزند سرور پيامبران، گفت: آيا از كليدهاي نبوت هم چيزي در دست او هست؟ گفتم: بله، بعضي از آنها را هم كه ديدي! اما او پيامبر نيست. پرسيد: او وصي پيامبر است؟ گفتم: بله. سخنان ما به گوش مأمور مأمون رسيد و او كه مطمئن بود اگر حضرت در اينجا بمانند، نگاهها متوجه ايشان خواهد بود، دوباره به سفر ادامه داده و از راه رامهرمز به طرف نيشابور رهسپار شدند».
تا اين مرحله از سفر در منابع منعكس شده است. همچنان كه بخش پاياني سفر نيز، يعني از نيشابور تا مرو روشن است، ولي حد فاصل ميان اهواز تا نيشابور چندان معلوم نيست. احتمالهاي مختلفي در مورد مسير امام داده شده است كه عبارتند از:
اهواز ـ فارس ـ اصفهان ـ قم ـ ري ـ سمنان ـ دامغان ـ نيشابور.
اهواز ـ اصفهان ـ عبور از كوهستانها ـ كوه آهوان ـ سمنان ـ نيشابور.
اهواز ـ اصفهان ـ يزد ـ طبس ـ نيشابور.
اهواز ـ فارس ـ كرمان ـ طبس ـ نيشابور.
در اثبات الوصيه نقلهاي ديگري نيز وجود دارد و به طور طبيعي حضرت در ميان راه از منازل و شهرهاي كوچكتري نيز عبور كرده است كه در احتمالات ياد شده، شهرهاي مهم آن نام برده شده است و كمتر نامي از قريهها و محلههاي كوچك است. محدث قمي اين نقل را از راهنما و ساربان كاروان امام، ياد كرده است: «هنگامي كه در همراهي امام(ع) به قريه خود (كرند يا كرمند اصفهان) رسيديم، از حضرت خواستم تا حديثي به خط خويش (به عنوان يادبود) به من مرحمت كند. امام اين حديث را به ارمغان داد: «كن محباً لآل محمد(ص) و ان كنت فاسقاً و محباً لمحبيهم و ان كانوا فاسقين »
دوستدار آل محمد(ص) و خاندان پيامبر باش، اگرچه فاسق باشي و دوست بدار دوستداران آنان را هر چند فاسق باشند. و اينها همه اثراتي است كه امام در گذر از شهرها و روستاها از خودشان بر جاي گذاشتهاند. چه آثار گفتاري مثل حديث بالا و چه آثاري از بناهايي كه كلنگ آن به وسيله امام زده ميشده است و يا آثار ديگر، مثل جاري ساختن چشمه، كاشتن درخت و...
ورود امام به قم
برخي بر اين باورند كه امام رضا(ع) در طول اين سفر از طريق اراك يا از راه اصفهان، به قم هم وارد شدهاند و به منزل شخصي رفتهاند كه اين مكان امروز به مدرسه رضويه يا مأموريه شهرت پيدا كرده. اما بايد در نظر داشت كه مأمون گذر امام را از شهرهاي محل تجمع شيعيان ممنوع كرده بود. به همين خاطر حضور پيدا كردن امام در قم، سند محكم ندارد و از طرف ديگر منابع تاريخي هم آن را تأييد نميكند.
محدث قمي با استناد به نقل سيدبن طاووس مينويسد: «حضرت رضا(ع) بنا به دعوت مأمون از مدينه به بصره آمده و با عبور از نزديكي كوفه از راه بغداد وارد قم گرديد.»
ولي نظريه مشهور اين است كه امام از اصفهان يا نزديكي آن به سوي طبس و نيشابور عزيمت داشته است. ناصر خسرو هم در سفرنامه خود، راه معروف عراق تا خراسان را ـ كه خودش نيز از همان مسير سفر كرده است ـ ضمن نقشهاي كه ضميمه سفرنامهاش است، چنين توصيف ميكند:
«اين مسير از بصره آغاز و بعد از گذر از «شاطي عمان»، «ابله»، «عبادان»، «مهروبان»، «ارجان»، «اصفهان»، «كوه مسكيان»، «نايين»، «ده گرمه»، «رباط زبيده»، «چهارده طبس» به نيشابور منتهي ميشود.
ورود امام به نيشابور
همه تاريخنگاران و محدثان ورود امام به نيشابور را تأييد كردهاند. شايد بهتر باشد درباره تاريخچه نيشابور كمي صحبت كنيم. نيشابور شهري است كه در سال 23 هجري قمري، معاصر خليفه دوم توسط ارتش اسلام فتح شد. البته بعضي نيز، فتح آن را رخدادي در سال 31 هجري قمري ميدانند. نويسنده معجم البلدان مينويسد: «نيشابور شهري بزرگ و داراي فضايل بسياري است. زيرا اين شهر خاستگاه فضلا و مركز علماست و در ميان شهرهايي كه من گردش كردهام، چونان نيشابور نديدهام.»
نيشابور شهري است كه در روزگار قديم مركز فرهنگي و علمي بزرگي محسوب ميشد و بزرگاني از نقاط مختلف دور و نزديك در آنجا اقامت داشته و به امور علمي و تحقيقاتي مشغول بودند. همچنين حاكم نيشابوري (متولد 405 هجري قمري) در كتاب تاريخ خود حتي از دانشمندان غيرايراني كه در نيشابور اقامت داشتهاند، نام برده است و در كتابش از بعضي صحابه و تابعيني ياد كرده كه در نيشابور زندگي ميكردند و به نشر معارف دين ميپرداختند.
امام رضا(ع) در سفر به خراسان، وقتي وارد نيشابور ميشود، مورد استقبال مردم قرار ميگيرد. مهمترين و معتبرترين گزارشي كه از توقف حضرت رضا(ع) در نيشابور ضبط شده، روايت عبدالسلام بن صالح، ابوصلت هروي است كه حديث مشهور و معروف سلسلة الذهب را از امام رضا(ع) در نيشابور نقل ميكند.
حديث سلسلة الذهب
امام رضا(ع) در حالي كه در محملي قرار داشتهاند، از وسط شهر نيشابور عبور ميكنند. مردم زيادي كه خبر ورود امام را به نيشابور شنيده بودند، به استقبال امام ميآيند. همان موقع دو نفر از علما و حافظان حديث نبوي، همراه با گروههاي زيادي از اهالي علم و حديث، مهار مركب را ميگيرند و ميگويند: «اي امام بزرگ و اي فرزند امامان بزرگ، تو را به حق پدران پاك و جد بزرگوارتان پيامبر خدا(ص) براي ما سخناني بيان بفرما تا به يادگار نزد ما باشد.»
امام دستور توقف مركب را ميدهند و مردم از ديدن چهره امام خيلي خوشحال ميشوند. آنطور كه بعضي از شدت شوق گريه ميكنند و آنهايي كه نزديك ايشان بودهاند، بر مركب امام بوسه ميزنند. بزرگان شهر با صداي بلند از مردم ميخواهند كه سكوت كنند تا حديثي از آن حضرت بشنوند. تا اينكه پس از مدتي مردم ساكت ميشوند و امام رضا(ع) حديث ذيل را كلمه به كلمه از قول پدر گراميشان و از قول اجداد پاكشان به نقل از رسول خدا(ص) و به نقل از جبرائيل از سوي حضرت حق ميفرمايند: «كلمه لا اله الا الله حصار من است. پس هركس آن را بگويد داخل حصار من شده و كسي كه داخل حصار من گردد، ايمن از عذاب من خواهد بود.» سپس امام اضافه ميكند: «اما اين شروطي دارد و من، خود، از جمله شروط آن هستم.»
اين حديث بيانگر اين است كه از شروط اقرار به كلمه لا اله الا الله، اقرار به امامت آن امام و اطاعت و پذيرش گفتار و رفتار ايشان ميباشد كه از جانب خدا تعيين شده است.
در نهايت امام رضا(ع) در ناحيهاي به نام «بلاش آباد» يا «پلاس آباد» توقف ميكند. آنجا در منزل خانمي به اسم «پسنده» يا «پسنديده» اقامت ميكنند و در كنار همان خانه، يك دانه بادام ميكارند.
بعد از آن ماجرا، يكسال نشده، آن بادام درخت بزرگي ميشود و ميوه ميدهد. مردم هم ميوهها را براي شفاي دردهايشان استفاده ميكردند. كسي كه به چشم درد مبتلا ميشد، از آن بادام روي چشم خود ميگذاشت و شفا ميگرفت. زنهايي كه زايمان آنها سخت بود، از آن بادام ميخوردند. حتي وقتي كه چهارپايان به باد قولنج مبتلا ميشدند، از شاخههاي آن درخت ميبريدند و به شكم حيوان ميكشيدند تا خوب شود.
مدتي گذشت تا اينكه آن درخت خشك شد ولي هركس شاخههاي آن را ميكند يا تنه آن را قطع ميكرد، به بلايي مبتلا ميشد.
حضرت چند روزي در نيشابور ماندند و در يكي از روزها به زيارت آرامگاه امام زاده محمد محروق كه از نوادگان امام سجاد(ع) است، رفتهاند.
حاكم نيشابوري مينويسد: «حضرت رضا(ع) فرمودند: يكي از خاندان ما اينجا مدفون است، به زيارت ايشان ميرويم.» و آن گاه حضرت به روضه سلطان محمد محروق در «تلاجرد» تشريف بردند و آن روضه مقدسه را زيارت كردند.
يك روز هم حضرت رضا(ع) به حمامي رفتند كه امروز آن را «گرمابه رضا» ميگويند. آب اين حمام از چشمهاي تأمين ميشد. ولي مدتها بود، آب آن چشمه كم شده بود. امام رضا(ع) كسي را بر آن گماشت تا آب چشمه را بيرون آورد. تا آنجايي كه آب چشمه زياد شد. ايشان در آن غسل كردند و در پشت حوض نماز خواندند. مردم هم ميآمدند و براي بركت در آن حوض، غسل ميكردند، نماز ميخواندند، دعا ميكردند و حاجات خود را از خداوند طلب ميكردند.
امام در راه سفر
پس از آن كه امام نيشابور را ترك ميكند، از محلي به نام «عين كملان» در قريه الحمراء عبور ميكند كه اكنون به نام «قدمگاه» شهرت يافته است. در قدمگاه كنوني، بقعهاي وجود دارد كه داخل آن، اثر دو قدم بر روي سنگ سياهي ديده ميشود. اين سنگ در قسمت جنوبي به ديوار نصب شده است. اصل بقعه در سال 1020 هجري قمري و به دستور شاه عباس صفوي ساخته شده است، ولي تاريخچهاي از آن سنگ در دست نيست كه قبل از بناء بقعه، كجا بوده و چگونه به اين مكان منتقل شده است. بعضي معتقدند كه اثر قدم مبارك امام رضا(ع) است ولي اين احتمال هم هست كه به عنوان يادواره سفر امام و قدومش به آن مكان، آن سنگ را تراشيده باشند. نمايش معجزه عشق؛ خاك پا توتياي چشم ميشود و درمان آلام جسم و جان.
ولايتعهدي امام در خراسان
حضرت رضا (عليه السلام) پس از عبور از نيشابور و چند آبادي ديگر، بالاخره وارد مرو پايتخت مأمون شده و مورد استقبال و تكريم او قرار ميگيرد. حالا ديگر مأمون خود را به اهدافش نزديكتر احساس ميكرد و ميخواست نقشههايش را عملي كند.
او تصميم داشت تشنجات و بحرانهايي را كه موجب ضعف حكومتش شده بود، از ميان بردارد و براي محكم كردن پايههاي قدرتش، محيط را امن و آرام كند. مأمون با مشورت وزير خود، فضل بن سهل، تصميم گرفت تا دست به نيرنگي سياسي بزند. او تصميم گرفت تا خلافت را به امام پيشنهاد كند و خودش از خلافت به نفع امام كنارهگيري كند. چون حساب ميكرد نتيجه از دو حال بيرون نيست. يا امام ميپذيرفت و يا نميپذيرفت و در هر دو حال براي مأمون و خلافت عباسيان پيروزي بود.
اگر ميپذيرفت، بنابر شرطي كه مأمون قرار داده بود، خودش ولايت عهدي امام را برعهده ميگرفت و همين مطلب باعث ميشد تا او پس از امام نزد همه گروهها و فرقههاي مسلمانان، مشروعيت پيدا كند. مخصوصاً كه براي مأمون آسان بود كه در مقام ولايتعهدي، ـ بدون اينكه كسي مطلع شود ـ امام را از ميان بردارد تا حكومت به صورت شرعي و قانوني به او برسد.
و اگر امام خلافت را نميپذيرفت، ايشان را به اجبار وليعهد خود ميكرد كه در اين صورت باز هم خلافت و حكومت او در ميان مردم و شيعيان توجيه ميشد و ديگر اعتراضات و شورشهايي كه به بهانه غصب خلافت و ستم، توسط عباسيان انجام ميگرفت، دليل و توجيه خود را از دست ميداد. از طرفي او ميتوانست امام را نزد خود ساكن نگه دارد و از نزديك مراقب رفتار امام و پيروانش باشد تا هر حركتي از سوي امام و شيعيانش را سركوب كند.
همچنين او گمان ميكرد كه از طرف ديگر، شيعيان و پيروان امام، ايشان را به خاطر نپذيرفتن خلافت در معرض سؤال و انتقاد قرار خواهند داد و امام جايگاه خود را در ميان دوستدارانش از دست ميدهد.
به همين خاطر مأمون بعد از استقبال از امام رضا (عليه السلام)، در مجلسي كه همه اركان دولت حضور داشتند، گفت: «همه بدانند من در آل عباس و آل علي هيچ كس را بهتر و صاحب حقتر به امر خلافت از علي بن موسي الرضا (عليه السلام) نديدم.» و خلافت را به امام رضا (عليه السلام) پيشنهاد داد. امام رضا (عليه السلام) رو به مأمون كرده و گفت: «اگر خلافت را خدا براي تو قرار داده، جايز نيست كه به ديگري ببخشي و اگر خلافت از آن تو نيست، تو چه اختياري داري كه به ديگري تفويض نمايي.»
مأمون برخواسته خود پافشاري كرد و بر امام اصرار ورزيد. اما امام فرمودند: «هرگز قبول نخواهم كرد.»
وقتي مأمون مأيوس شد گفت: «پس ولايتعهدي را قبول كن تا بعد از من شما خليفه و جانشين من باشيد.»
اين اصرار مأمون و انكار امام تا دو ماه طول كشيد و ايشان قبول نميكرد و ميگفت: «از پدرانم شنيدم، من قبل از تو از دنيا خواهم رفت و مرا با زهر شهيد خواهند كرد و بر من ملائك زمين و آسمان خواهند گريست و در وادي غربت در كنار هارون الرشيد دفن خواهم شد.»
اما مأمون بر اين امر پافشاري كرد تا آنجا كه مخفيانه و در مجلس خصوصي امام را تهديد به مرگ كرد و امام رضا (عليه السلام) فرمود: «اينك كه مجبورم، قبول ميكنم به شرط آنكه كسي را نصب يا عزل نكنم و رسمي را تغيير ندهم و سنتي را نشكنم و از دور بر بساط خلافت نظر داشته باشم.» مأمون با اين شرط راضي شد.
امام رضا (عليه السلام)، دست خود را به طرف آسمان بلند كرده و فرمود: خداوندا! تو ميداني كه مرا به اكراه وادار كردند و به اجبار اين امر را اختيار كردم؛ پس مرا مؤاخذه نكن، همانگونه كه دو پيغمبر خود يوسف و دانيال را هنگام قبول ولايت پادشاهان زمان خود مؤاخذه نكردي. خداوندا، عهدي نيست جز عهد تو و ولايتي نيست مگر از جانب تو، پس به من توفيق ده كه دين تو را بر پا دارم و سنت پيامبر تو را زنده نگاه دارم. همانا كه تو نيكو مولا و نيكو ياوري هستي.»
به هر حال، مقام ولايتعهدي به طور رسمي در ماه رمضان سال 201 هجري قمري اعلام شد و مأمون آن را به تمامي آفاق كشور اطلاع داد و به نام نامي حضرت رضا (عليه السلام) سكه زد و دخترش «ام حبيب» را به عقد آن حضرت در آورد و لباسها و پرچمهاي سياه را كه شعار عباسيان بود، مبدل به سبز كرد. گرچه اين قضيه تا حدودي اندوه علويان و شيعيان را تسكين داد، اما خشم عباسيان را برانگيخت و بغداد، مركز تجمع آنان را متشنج كرد.
در مورد پذيرفتن ولايتعهدي از طرف امام، توجه به اين مسأله خيلي مهم است كه لازم بود امام رضا (عليه السلام) وجود خود را از مرگ نجات دهد تا بتواند در برابر حكومت تزويري مأمون بايستد و سياستهاي فرهنگي او را در هم شكند. مأمون شخصي بود مثل پدرش هارون، كشور اسلامي آن روز را عرصه تاخت و تاز انديشههاي كفرآلود كرده بود و به شدت فرهنگ بيگانه را ترويج ميكرد. آنقدر كه شبهات الحادي و افكار كفرآميز بر سر زبانها افتاده بود. انگيزه مأمون از اينكار اين بود كه در ميان مسلمانان آموزش علوم بشري و عقلي، شايع و رايج شود تا شايد از اين طريق خاندان اهل بيت (عليهم السلام) كمتر مورد توجه قرار گيرند. همچنين كمبودهاي علمي عباسيان در برابر خاندان امام پنهان مانده و نهايتاً اركان حكومت عباسيان بيش از پيش تقويت شود.
اما همانطور كه ميدانيم امام رضا (عليه السلام) با سياست مرموز آن در افتاد و از طريق گفتگو و مناظره با متفكران فلسفي و متكلمان درباري، از حقايق دين محافظت كرده و حقانيت خاندان خود را بر همه آشكار كرد.
اباصلت هروي ميگويد: مأمون ولايتعهدي را به حضرت رضا (عليه السلام) واگذاشت تا اينكه مردم بگويند: آن حضرت به دنيا روي كرده است و بدين ترتيب آن حضرت از ديد مردم بر افتد، ولي چون اين كار سبب ازدياد وجاهت و منزلت امام شد، متكلمان را از شهرها فراخواند تا بلكه يكي از آنان، امام را مغلوب كند. اما در واقع اين دانشمندان ديگر از يهود، نصاري، مجوس، صائبين، براهمه، ملحدان و ماديان و حتي برخي از فرقههاي مسلمانان بودند كه مغلوب ميشدند و اقرار ميكردند: سوگند به خدا كه او سزاوارتر از مأمون به خلافت است.
مأمون كه عرصه را بر خود تنگ ميديد و بروز نارضايتي و تشنج را در ميان عباسيان بغداد حس ميكرد، تصميم گرفت كه پايتخت را از مرو به بغداد انتقال دهد. مأمون براي اينكه در پيش عباسيان و اميران عرب خودش را محبوب كند، «فضل بن سهل» ـ وزير ايراني خود ـ را در شهر سرخس كشت و هنگام توقف در طوس، نوبت آن شد كه امام رضا (عليه السلام) را نيز از پاي در آورد. به همين خاطر مجلسي ترتيب داد و در آن مجلس امام را با زهري كشنده مسموم كرد.
دوستداران امام پيكر ايشان را، به روستاي سناباد (مشهد فعلي) منتقل و در جانب قبله گور هارون الرشيد به خاك سپردند. مشهور است كه امام رضا (عليه السلام) در سال 203 هجري قمري، در آخرين روز ماه صفر شهادت يافت.
امام جواد (عليه السلام) در مورد زيارت آرامگاه غريب پدرشان فرموده است:
«ضمنت لمن زار قبر ابي بطوس عارفاً بحقه الجنه علي ا... عزوجل»
ضمانت ميكنم بهشت را براي كسي كه پدرم را در طوس زيارت كند، در حالي كه به حق او عارف و آگاه باشد.
عهدنامه ولايتعهدي
از آن جا كه عهدنامه ولايتعهدي از جمله اسناد تاريخي و گوياي يكي از مهمترين وقايع و حوادث تاريخ اسلام است، در منابع گوناگون ياد شده است. «اربلي» در كتاب «كشف الغمة» نسخه كامل آن را آورده است. و چنين مينمايد كه اغلب مدارك به همين منبع استناد جستهاند.
از ويژگيهاي اين نسخه اين است كه نامبرده در كتاب خود متن را از نسخه اصلي كه دستخط شخص مأمون بوده، استنساخ كرده است.
پس از اربلي نيز فضل بن يحيي بن علي بن مظفر طيبي كه از جمله كاتبان و مصححان كتاب «كشف الغمة» است، نسخه كتاب را با نسخه اصلي آن تطبيق داده و بر آن صحه گذارده و اگر كلماتي از متن فرو افتاده، بر نسخه «كشف الغمة» افزوده است.
از مدارك گوناگون به دست ميآيد كه متن عهدنامه تا اوايل قرن نهم موجود بوده و در خزانه آستان قدس رضوي نگهداري ميشده است. اديب مشهور سعدالدين تفتازاني (م 792 ه . ق) كه يك قرن پس از اربلي وفات يافته و زمان فتنه تيمور را نيز درك كرده است بر اين مطلب اشاره دارد.
متن عهدنامه به گواهي و امضاي افرادي چون: يحيي بن اكثم، عبدالله بن طاهر، حمادبن نعمان، فضل بن سهل و برخي ديگر از رجال سياسي و مشهور آن دوران رسيده است. علي بن عيسي اربلي گويد: در سال 670 ه . ق يكي از خادمان آستان قدس رضوي از مشهد به واسط آمد و عهدنامهاي را كه دستخط شخص مأمون بود همراه داشت. در ميان سطور و پشت عهدنامه نيز آثاري از دستخط مبارك حضرت رضا(ع) ديده ميشد. مواضع قلم حضرت را بوسه زدم و در بوستان سخنان حضرتش به سير پرداختم. دست يافتن به اين نامه را از نعمتهاي الهي به شمار آورده و آن را حرف به حرف نقل كردم.
بسم الله الرحمن الرحيم
اين نوشته به وسيله عبدالله بن هارون، اميرمؤمنان، براي علي بن موسي ـ ولي عهدش ـ به رشته تحرير در آمده است.
خداوند اسلام را به عنوان دين برگزيد و براي تبليغ آن، پيامبراني را مبعوث كرد تا خلق را به سوي وي راهنمايي و هدايت كنند. نخستين رسولان به آمدن پيامبران ديگر بشارت دادهاند و پيامبراني كه در اعصار بعد مبعوث شدند، رسولان قبل از خود را مورد تأييد قرار دادند. تا اين كه پيامبر خاتم، محمد مصطفي مبعوث گشت، در شرايطي كه از ديرباز پيامبري براي مردم نيامده بود و دانش رو به تباهي داشت... خداوند با بعثت پيامبر اكرم، خط رسالت را پايان بخشيد و او را گواه بر انبياي پيشين قرار داد.
قرآن را كه از هيچ سو باطل بدان راه ندارد، بر پيامبر فرو فرستاد؛ كتابي كه در آن حلال و حرام، وعده و وعيد و امر و نهي وجود دارد تا حجت كامل الهي بر خلق باشد. و در پرتو آن، مردمان با آگاهي راه هلاك يا حيات راستين در پيش گيرند.
رسول اكرم، رسالت الهي خويش را ايفا كرد و مردم را به راه خداوند فرا خواند تا اين كه به جانب پروردگار فرا خوانده شد و به جايگاه ارزشمندي كه خداوند برايش تدارك ديده بود، منتقل گرديد.
هنگامي كه نبوت پايان يافت و وحي و رسالت به محمد ختم گرديد، خداوند پايداري دين و سامان امر مسلمانان را به خلافت وانهاد و پيروي از خلفا را لازم ساخت تا در پرتو آن، جامعه اسلامي عزت يابد و به حقوق الهي قيام كند و واجبات و حدود شريعت و سنتها به اجرا در آيد و دشمنان دين و امت با جهاد، عقب رانده شوند.
اكنون بر خلفا و جانشينان رسول است كه در ايفاي مسؤوليت و نگاهباني از دين الهي و بندگان خدا، مطيع فرامين الهي باشند.
از سوي ديگر، بر مسلمانان است كه از خلفا اطاعت كنند و آنان را در به پاداشتن حق الهي و عدل و امنيت راهها و جانها و ايجاد الفت ميان مردم، ياري دهند؛ چه اين كه اگر از فرمانروايان اطاعت نكنند، رشته وحدت مسلمانان درهم ريزد و به اختلاف گرايند و دين مغلوب گردد و دشمنان غالب آيند! و اين مايه زيان دنيوي و اخروي آنان است.
پس حق اين است كه حاكمان كه امانتداران خدا بر خلقند، در جهت رضاي الهي و طاعت او تلاش و ايثار كرده، به عدالت حكم كنند، زيرا خداوند به داوود فرموده است: «اي داوود! ما تو را در زمين خليفه قرار داديم، پس ميان مردمان به حق حكم كن و از هواي خويش پيروي مكن، زيرا پيروي از هوي باعث انحراف از مسير خداست. آنان كه از راه خدا گمراه شوند، كيفري دردناك و سخت خواهند داشت؛ چه اين كه روز حساب را از ياد بردهاند.»
خداوند در آيهاي ديگر نيز فرموده است: «سوگند به پروردگارت! همه انسانها از آنچه انجام دادهاند، مورد بازخواست و پرسش قرار خواهند گرفت.»
از عمربن خطاب براي ما چنين نقل شده است كه وي ميگفت: اگر گوسالهاي در كنار فرات بميرد و ضايع شود، مورد بازخواست الهي خواهم بود.
به خدا سوگند! اگر آدمي در مسائل شخصي خود و در آنچه تنها به او و خداوند باز ميگردد بازخواست ميشود و در برابر پاداش يا جزاي عظيم قرار ميگيرد! پس چگونه خواهد بود وضع كسي كه مسؤوليت امت را برعهده دارد و بايد حقوق يك جامعه را رعايت كند؟
هان! تنها به خدا بايد تكيه داشت و پناه از او خواست...
بيناترين مردم درباره خويش و خيرخواهترين مردم در امر دين و بندگان خدا كسي است كه به كتاب الهي و سنت پيامبر همواره عمل كند و درباره خدايي كه خلافت را به او وانهاده و امامت مسلمانان را به او تفويض كرده، بينديشد، الفت مردم را فراهم آورد و حافظ خون و امنيت آنان باشد...
خداوند، باقيماندن بر پيمان و بيعت با خليفه را از تماميت امر اسلام قرار داده و مايه كمال و عزت دين و صلاح مسلمانان شمرده است.
خداوند به خلفاي خويش الهام كرده است كه براي بعد از خود، افرادي را برگزينند كه نعمتها گرامي داشته شود و سلامت جامعه تضمين گردد.
در پرتو اين گزينش صحيح، مكر و حيله تفرقهافكنان و دشمنان، نافرجام ميماند.
آري! اميرالمؤمنين ـ مأمون ـ از آن زمان كه بار خلافت بر دوش او نهاده شده همواره تلخي و سنگيني آن را آزموده و خدا را در نظر گرفته است و زحمتها را بر خود هموار كرده، بيخوابيها كشيده و هميشه به عزت دين و نابودي مشركان و صلاح مردم و گسترش عدل و بر پاداشتن قرآن و سنت انديشيده است.
اين مسؤوليتپذيري سبب شد تا شانه از زير بار مسؤوليتها خالي نكند، چه اين كه ميداند بايد در برابر خدا پاسخگو باشد و دوست دارد به هنگام ملاقات پروردگار، خيرخواه دين و بندگان خدا شناخته شود و وليعهدي برگزيده باشد كه شايستهترين مردم در تقوا و دين و علم و سرآمد مردم در اجراي احكام الهي باشد.
آري ـ مأمون ـ در اين مسأله مهم با خدا مناجاتها داشته و از او طلب خير كرده و شب و روز از پروردگار خواسته است تا آنچه مورد رضاي اوست به وي الهام شود.
خليفه در پي اين راز و نيازها به تحقيقش در ميان عباسيان و علويان پرداخت و به اين جست و جو ادامه داد تا همگان را شناخت و تمامي دودمان را آزمود و از آن ميان تنها «علي بن موسي بن جعفربن محمدبن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب» را شايستهترين يافت و او را براي تصدي اين مسؤوليت برگزيد. چه اين كه فضل و شرافت، علم، ورع، زهد، دوري از دنيا و مردمداري او را مشاهده كرد و همگان را بر عظمت و بزرگي او متفق يافت. اين جا بود كه پيمان ولايتعهدي و خلافت بعد از خود را براي او منعقد ساخت، در حالي كه به خيرخواهي خداوند تكيه داشت، زيرا خدا ميداند كه خليفه از روي ايثار و خدمت به دين و ملاحظه اسلام و مسلمانان و به آرزوي سلامت و پايداري حق و نجات در قيامت، اين گام را برداشته است.
اينگونه بود كه اميرالمؤمنين ـ يعني من كه مأمون هستم ـ فرزندان، خاندان، نزديكان، سرداران لشكر و كارگزارانش را فرا خواند و آنان شتابان و خرسند بيعت كردند و ميدانستند كه اين اقدام اميرالمؤمنين ـ مأمون ـ اقدامي است ايثارگرانه، چه اين كه طاعت خدا را بر علاقه خود به فرزندان، نزديكان و خويشانش ترجيح داده است و او را «رضا» ناميد، چه اين كه مورد پسند اميرمؤمنان بود.
هان! اي خاندان اميرالمؤمنين ـ مأمون ـ و اي همه فرماندهان، سپاهيان و مسلمانان كه در مدينه هستيد، با اميرالمؤمنين ـ مأمون ـ و با علي بن موسي بيعت كنيد. دستهاتان را براي اين بيعت پيش داريد و با آغوش گشاده از آن استقبال كنيد و بدانيد كه اميرالمؤمنين در اين امر، طاعت خدا را برگزيده و به مصلحت شما گام برداشته است.
خدا را شاكر باشيد كه اين انديشه و فكر را به اميرالمؤمنين الهام كرده است... به سوي فرمانبري از خدا و اميرالمؤمنين شتاب كنيد، كه اگر چنين كنيد، امنيت خواهيد يافت و از بركات آن بهرهمند خواهيد شد.
اين عهدنامه را ـ مأمون ـ به دست خود در تاريخ دوشنبه هفتم ماه رمضان سال 201 ه . ق به رشته تحرير در آورد.
نوشته منسوب به امام
آنچه تاكنون آورديم، دستخط مأمون و يا املاي وي در زمينه ولايتعهدي بود.
در منابع تاريخي ياد شده است كه مأمون از امام رضا(ع) خواست تا حضرت نيز در تأييد عهدنامه و پذيرش ولايتعهدي چند سطري بنويسد و امام پذيرفت و در پشت صفحه چنين مرقوم داشت:
بسم الله الرحمن الرحيم
سپاس خداي را كه آنچه بخواهد، انجام دهد و كسي را ياراي چون و چرا در كار او نيست. نگاه خيانت را ـ هر چند گذرا و سريع باشد ـ ميداند و بر اسرار نهفته سينهها آگاه است.
درود بر پيامبر خدا ـ محمد ـ خاتم انبيا و بر خاندان پاكش باد.
آنچه در ذيل ميآيد، سخنان من ـ علي بن موسي ـ است.
فرمانرواي مؤمنان ـ كه خداوند به صداقت و پايداري بر حق ياريش دهد و براي حركت در راه رشد و رستگاري موفقش بدارد ـ حق ما را كه ديگران نشاختند، به رسميت شناخت، رشتههاي خويشاوندي را (كه ميان علويان و عباسيان) گسسته شده بود، به هم پيوست و جانهاي بيمناك (از ستم خلفاي پيشين) را آسودگي بخشيد، بلكه بدانها حيات بخشيد و نيازمندان را بينياز ساخت و در اين كارها جوينده رضاي پروردگار جهانيان بوده و جز از او پاداش نميخواست. بزودي خداوند جزاي شاكران را خواهد داد و اجر نيكوكاران را ضايع نخواهد كرد.
فرمانرواي مؤمنان ـ مأمون ـ ولايتعهدي خويش و فرمانروايي بزرگ را براي من قرار داده است ـ البته اگر پس از او زنده باشم.
از اين پس، هركس گرهاي را كه خداوند به محكم بستن آن فرمان داده، بگشايد و رشتهاي را كه خداوند استحكام آن را ميپسندد، بگسلد، حريم الهي را حرمت ننهاده و حرام خدا را حلال شمرده است؛ اگر با اين كار بخواهد بر امام عيب گيرد و حريم اسلام پاره كند.
پيشينيان نيز همين شيوه را پيشه ساخته، بر لغزشها صبر كردند و بر ناگواريها خرده نگرفتند تا دين به پراكندگي نينجامد و رشته وحدت مسلمانان، گسسته نشود، چه اين كه دوران جاهليت نزديك بود و فرصت طلبان، درصدد يافتن فرصت، براي آشوبگري بودند.
من، خدا را بر خويش گواه گرفتهام كه اگر زمامداري مسلمانان و خلافت را برعهده من نهاد، با همه مردم به طور كلي و با بنيعباس بويژه، براساس فرمان خدا و رسول رفتار كنم. خوني بيگناه نريزم، ناموس و مال كسي را مباح نشمارم، جز به اجازت قانون الهي.
خدا را گواه گرفتهام كه نهايت توانم را در انتخاب افراد لايق به كار گيرم. اين، پيماني است كه با خدا بستهام؛ پيماني مؤكد كه مورد سؤال الهي خواهد بود، چنان كه خدا فرموده است: «به عهد وفا كنيد، زيرا عهد مورد سؤال واقع ميشود.»
اگر روش ديگري در پيش گيرم يا ـ برخلاف عهد خويش ـ تغييري پديد آورم، سزاوار سرزنش و كيفر خواهم بود.
به خدا پناه ميبرم از خشم الهي، و مشتاقانه به سوي او نظر دارم تا در مسير اطاعت خود، ياريم دهد و راه معصيت بر من ببندد و عافيت را به من و همه مسلمانان ارزاني دارد.
اما «جامعه» و «جعز» برخلاف اين دلالت دارند و نميتوانم كه سرانجام من و شما چيست!
«حكم تنها از آن خداست، حق را داستان ميكند و حق و باطل را به بهترين گونه متمايز ميسازد» با اين وصف ـ كه ميدانم فرصت زمامداري و خلافت نخواهم يافت ـ دستور فرمانرواي مؤمنان ـ مأمون ـ را امتثال كرده و خشنودي او را برگزيدم، خداوند من و او را نگهدارد.
خداي را بر اين مطلب گواه ميگيرم، چه اين كه گواهي او كافي است.
تحليلي بر عهدنامه ولايتعهدي
ثبت تفصيلي عهدنامه ولايتعهدي، در اين مجموعه از آن رو اهميت دارد كه برخي از حقايق تاريخي را آنچنان كه از مضمون آن قابل نتيجهگيري است، از مضامين ديگر با اين صراحت نميتوان استفاده كرد.
در آن بخش از عهدنامه كه اظهارات شخص مأمون و دستنوشته يا املاي وي است، نكات ظريفي نهفته است كه فهرستگونه بدانها اشاره ميكنيم.
1ـ تأكيد مأمون بر «اميرالمؤمنين» بودن خود و تلاش براي تثبيت اين عنوان در ذهن همه مخاطبان.
2ـ دريافت بيعت از مردم براي فرمانروايي خويش، به بهانه دريافت بيعت براي ولايتعهدي علي بن موسي(ع)، زيرا مينويسد مردم بايد نخست با اميرالمؤمنين ـ مأمون ـ بيعت كنند و سپس با امام رضا! اين امر هر چند طبيعي مينمايد، زيرا تا خلافتي نباشد، ولايتعهدي معنا ندارد، ولي مأمون اگر ميخواست از توده مردم فقط براي خود بيعت بگيرد، ممكن بود حتي با اعمال زور و خشونت و تهديد و تطميع، باز هم موفقيت كامل را به دست نياورد، ولي با مطرح ساختن ولايتعهدي حضرت رضا(ع) و موضوع بيعت، به اين مهم دست يافت.
3ـ او خلافت را در ادامه رسالت پيامبر مايه كمال دين معرفي ميكند و به نظر اهل بيت(ع) است كه آنان امامت را مايه كمال دين و استمرار رسالت ميدانستهاند و نه خلافت هر انسان قدرتطلب و فاسدي را كه به عنوان خليفه بر مسلمانان سلطه يابد. مأمون در اين بيان هم تحريفي را صورت داده است و خلافت و سلطنت را جايگزين امامت و رهبري الهي قرار داده است و هم به فرمانروايي خود، تقدس بخشيده است!
4ـ در عهدنامه، خليفه، انساني مؤمن و مطيع پروردگار و دلسوزتر از همگان براي اسلام و مسلمانان معرفي شده است كه خلافت به عنوان موهبتي الهي برعهده اوست.
5ـ طرح اطاعت خليفه از خدا مقدمهاي است، براي اطاعت مردم از خليفه و گردن نهادن به فرمانهاي او.
6ـ مأمون سعي دارد تا تمام حركات و تصميمگيريهاي خود را مبتني بر شريعت و مصالح مسلمانان و مسؤوليت ديني و الهي بشناساند و از اين رو به آيات قرآن استناد ميكند.
7ـ استناد مأمون به سخن عمربن خطاب، از يك سو دلبستگي پنهان او به خلفاي پيشين و از سوي ديگر سعي وي در كاستن تعارضهاي مذهبي و همراه ساختن مجموعه اهل سنت، با حكومت خويش را مينماياند.
8ـ مأمون حتي ولايتعهدي و انتخاب وليعهد را كاري الهي و مايه كمال و عزت دين ميشمارد، با اين كه خلفاي صدر اسلام ـ به جز علي بن ابي طالب ـ حقانيت خلافتشان را از اين ناحيه ميدانستند كه پيامبر براي پس از خود فرد خاصي را انتخاب نكرده و فكري براي آينده خلافت ننموده! و بدين گونه راه خلافت براي ايشان هموار شده بود!
9ـ مأمون، بر دوش كشيدن بار خلافت را مايه رنج و محنت خود ميداند و چنين مينماياند كه اگر نبود مسؤوليت در برابر خدا، اين بار را بر دوش نميكشيد!
10ـ او امام رضا(ع) را به عنوان شايستهترين، عالمترين، زاهدترين، باتقواترين و... شخص براي ولايتعهدي بر ميگزيند و به اين صفات تصريح دارد تا غيرمستقيم خود را نيز داراي اين صفات معرفي كند.
11ـ مأمون در تفويض ولايتعهدي به امام واژه «ايثار» را به كار برده و آن را تكرار نيز كرده است. در كاربرد اين واژه نوعي امتنان و منتگذاري بر امام و علويان مشهود است و چنان كه بعداً در تحليل نوشته امام شاهد خواهيم بود، اين حركت مأمون انحراف عميق عقيدتي و متضاد با بينش اماميه است كه حكومت را در اساس، حق امام ميداند و ديگران را غاصب ميشناسد.
علاوه بر اينها، نكتههاي ديگري نيز در عهدنامه مأمون قابل تأمل و داراي پيام منفي است كه نياز به دقت فزونتر دارد، از جمله تكيه وي بر الهام و تكرار آن در موارد مختلف نامه، كه خود ميتواند واژهاي وهمآلود باشد؛ از جهتي بشري و عادي تلقي شود و از جهتي فوق بشري و دريافتي خاص تفسير شود!
حاشيهنويسي امام بر عهدنامه
چنان كه ياد شد، مأمون از امام خواست تا در تأييد محتواي عهدنامه، چند سطري بنگارد و امام ـ آنگونه كه در نقلهاي تاريخي و روايي ثبت شده ـ مطالبي را مرقوم داشت كه در كمال تقيه و ناگزيري از وفاق با پيشنهاد تحميلي مأمون، مجالهاي فراواني براي تأمل و دقت و دريافت شرايط و نظر امام دارد.
شايد ظاهر نوشته امام، عاميان را به پذيرش ولايتعهدي و قبول جايگاه مأمون متقاعد سازد، ولي اهل دقت و درايت با تأمل در تعابير و حتي دعاها و توصيفهاي امام، نظرگاههاي واقعي امام و منظور و هدف وي را به روشني در مييابند.
برخي از آن نكتهها عبارتند از:
1ـ خطبه آغازين نوشته امام و تعبيرهاي به كار رفته در آن، حكايت از نوعي تهديد و نگراني و بياعتمادي دارد.
در اين خطبه كوتاه سه تعبير به هم گره خورده و يك پيام را تشكيل داده است:
الف ـ خداوند هر چه را بخواهد، انجام ميدهد.
ب ـ كسي نميتواند قضا و حكم الهي را با چون و چرا و دسيسه و تزوير و... تغيير دهد.
ج ـ خداوند نگاهها و نظرهاي خائنانه را هر چند سريع و گذرا و پنهان از چشم و درك آدميان باشد ميتواند، چنان كه اسرار نهفته را ميشناسد.
آنگونه كه از ادامه نوشته ميتوان دريافت، امام اصرار مأمون را خالصانه و از سر اسلامخواهي و عدل نميداند، بلكه معتقد است در پس اين اصرار، سري خائنانه نهفته است كه خدا ميداند و امام آن را استشمام ميكند. ممكن است مأمون با نظري خائنانه به ميدان آمده باشد، ولي از مشيت الهي غافل است و توجه ندارد كه خاموش ساختن نور الهي با ترفندي سياسي ميسر نيست.
2ـ امام در پاسخ مأمون كه رسالت پيامبر را به خلافت سلاطين پيوند زده و جايگاهي براي عترت طاهره نشناخته است، پس از درود بر رسول اكرم(ص)، خاندان وي را مطرح ساخته و از ايشان با دو وصف «طيبين» و «طاهرين» ياد كرده است كه اين وصفها در تأملات كلامي و اعتقادي، نقش ويژهاي را داراست. به هر حال، امام موضوع خلافت را به هيچ نميگيرد و مقدمهچيني طولاني مأمون را، با سكوت بلكه با ياد كرد «اهل بيت(ع)» به جاي خلفا، مورد انكار قرار ميدهد.
3ـ امام هر چند تعبير «اميرالمؤمنين» را درباره مأمون به كار برده است، ولي بايد توجه كرد كه اين تعبير، در آن عصر، تعبيري رايج بوده است و اگر معناي لغوي آن در نظر گرفته شود، بيان يك واقعيت است و نه بيان يك ارزش، زيرا مأمون به هر حال، چه به حق و چه به ناحق، بر جامعه اسلامي فرمان ميراند.
عنوان «اميرالمؤمنين» هرگاه نظر به جنبه ارزشي داشته باشد، در نگاه شيعه، تنها زيبنده علي بن ابيطالب(ع) است كه امامت و حكومتي به حق و الهي را برعهده داشت، اما امام در اين نوشته، صرفاً از آن رو، به كار برده است كه در فرهنگ عمومي آن عصر به كار ميرفته است؛ چنان كه امروز در فرهنگ بينالمللي، به رئيس جمهور يك كشور، رئيس جمهور ميگويند، هر چند با كودتاي نظامي و با ديكتاتوري و به رغم مخالفت با مردم روي كار آمده باشد.
4ـ امام دو جمله درباره مأمون دارد كه در ظاهر دعاست، ولي از بياعتمادي امام به صداقت و ارزشخواهي مأمون حكايت دارد.
در تعبير «عضده الله بالسداد» واژه «سداد» يا به معناي صداقت و درستي است و يا به معناي پايداري و پايبندي است. به هر يك از اين دو معنا كه باشد، تعريضي به مأمون دارد؛ چنان كه تعبير «وفقه للرشاد» نگراني امام را از صلاحجويي مأمون ميفهماند.
بلي، ممكن است اين تعابير به گونه ديگري هم تفسير شود، ولي وقتي سراسر نوشته امام و مجموعه زندگي سياسي آن حضرت و بينش ائمه(ع) درباره خلافت خلفا و رفتار عباسيان و به ويژه هارون با موسي بن جعفر مورد توجه قرار گيرد، به طور يقين ميتوان نتيجه گرفت كه نه تنها علي بن موسي(ع) بلكه يك فرد عادي نميتوانست به حكومت مأمون اميدوار باشد و براي او دعاي خالصانه كند.
5ـ امام در جمله كوتاه «عرف من حقنا ما جهله غيره» سخن از حق اهل بيت(ع) دارد؛ حقي كه هيچ يك از خلفا آن را به جا نياورده است، حقي كه مأمون در سراسر نوشته طولانيش يادي از آن نكرده است و با طرح خلافت، سعي در پوشاندن آن دارد. حقي كه اگر اثبات شود، خلافت مأمون و همه عباسيان، غاصبانه و ظالمانه خواهد بود.
مأمون سعي دارد، واگذاري ولايتعهدي را ايثاري از جانب خود بنماياند و امام با اين بيان، اعلام ميدارد كه حكومت، حق ديرينه ما بوده است كه تو اكنون ميخواهي آن را ـ ظاهراً ـ بشناسي!
6ـ شكوه و دادخواهي امام از ظلمي كه به اهل بيت پيامبر(ع) در دوره خلافت خلفا شده است؛ خلفايي كه به نام رسول الله(ص) بر كرسي فرمانروايي تكيه زدند و به فرزندان رسول خدا، سختترين شرايط زندگي را تحميل كردند.
7ـ امام پيمانشكنان ولايتعهدي را حرمتشكنان حريم الهي معرفي ميكند، در حالي كه ميداند نخستين كسي كه اين عهد را بشكند، شخص مأمون است.
8ـ تصريح امام به عمر كوتاه خود و يقين به فرصت نيافتن براي استفاده از ولايتعهدي، ميفهماند كه آن حضرت با انگيزه شخصي ولايتعهدي را نپذيرفته و تنها عامل پذيرش، اصرار مأمون بوده است.
در اين پيشگويي، جلوههايي از علم برتر امام نيز پيداست و با اين حال، حكايت از رخدادي دارد كه در آن، مورد ستم واقع ميشود و خداوند بايد در آن واقعه، داوري كند و حق و باطل را جدا سازد.
9ـ امام ميداند كه پذيرش ولايتعهدي و تسليم در برابر اصرار مأمون، براي برخي از شيعيان و آشنايان با مكتب اهل بيت(ع) سؤالانگيز خواهد بود، از اين رو با جمله «بذلك جري السالف» به ايشان يادآوري كرده است كه پذيرش ولايتعهدي، بازگشت از اصول اعتقادي مكتب امامان نيست، بلكه مسالمت با خلفا در حد امكان، شيوه امامان پيشين نيز بوده است، چه اين كه اين مسالمت از سر ناگزيري و به منظور حفظ مصالح برتر اسلام و مسلمانان، در دوره امامت علي بن ابيطالب(ع) و حسن بن علي(ع) و حسين بن علي(ع) ـ در مدت حكومت معاويه ـ و... همواره بوده است.
10ـ نفي تلويحي ولايت مأمون و رد منتگذاري او، از جمله پيامهاي نهفته در نوشته امام است، زيرا مأمون تفويض ولايتعهدي را ايثار خود ميداند، ولي امام ميفرمايد: «اگر خداوند اداره امور مسلمانان را به من وانهاد...» و يا در جاي ديگر ميفرمايد: «من در برابر خداوند مسؤول خواهم بود.» اينگونه اشارات امام و انتساب موضوع به خداوند، در جهت بيرنگ ساختن نقش مأمون و به هيچ گرفتن ادعاهاي اوست.
11ـ در متن گذراي امام، به برخي اصول ارزشي حكومت نيز نگاهي كوتاه شده است كه آنها نيز فاقد تعريضي به مأمون و ساير خلفا نيست. امام ميفرمايد:
الف ـ اگر روزي حكومت را در اختيار گيرم حق و عدل را نسبت به همگان و عباسيان ـ علي رغم همه بدرفتاريها كه با آل علي(ع) داشتهاند ـ اجرا خواهم كرد ـ هر چند خلفاي اموي و عباسي به هنگام حكومت و اقتدار فقط به خويشان خود رسيدند و اهل بيت(ع) را آزار و شكنجه دادند.
ب ـ بيرون از قوانين الهي، هيچ خوني را نخواهم ريخت و جلوي هتك نواميس و تجاوز به اموال ديگران را خواهم گرفت ـ در حالي كه در بسياري از خلافتها جان و مال و ناموس مسلمانان حفظ نشده است و همه چيز قرباني اقتدار و دنياداري آنان شده است.
ج ـ از نيروهاي كارآمد و توانمند و لايق، در اداره امور بهره خواهم گرفت ـ چه علوي باشند و چه غير علوي، در حالي كه هر كدام از خلفاي اموي و عباسي، در به كارگيري واليان و كارگزاران، تنها به وابستگي و خويشاوندي نظر داشتند و ملاكشان لياقت و كارداني نبود.
تدبير امام در برابر دسيسهها
امام علي بن موسي(ع) هر چند از روي ناگزيري و به منظور حفظ مصالح برتر اسلام و مسلمانان، ولايتعهدي را پذيرفت، ولي اين به معناي تسليم و فروهشتن رسالت و وظيفه امامت نبود. بلكه آن حضرت مانند همه امامان، تقيه را وسيله براي حفظ موجوديت و دستيابي به زمينههاي مساعد و نشر افكار صحيح ميدانست.
زندگي امام و اقدامات آن حضرت به خوبي نشان ميدهد كه آن گرامي هرگز در اتخاذ تدابير لازم جهت افشاگري عليه خلافت غاصبان كوتاه نيامد.
درست است كه مأمون عهدنامه مينويسد، مجلس بر پا ميكند، از مردم بيعت ميگيرد، به علامت جشن همبستگي، لباس سياه عباسيان را به لباس سبز و پرچم سبز مبدل ميسازد، به نام امام سكه ميزند و در سراسر كشور منتشر ميسازد، ولي امام نيز برنامههايي دارد كه نه تنها تحمل آنها براي مأمون دشوار است، بلكه تمام تلاشهاي او را در جهت عظمت اهل بيت(ع) و زبوني عباسيان، هدايت ميكند.
اگر بخواهيم نگاهي گذرا به رئوس اين تدابير داشته باشيم، بايد موارد زير را ياد كنيم.
1ـ تعاليم عمومي آن حضرت براي شيعيان و مرتبطان با اهل بيت(ع) در زمينه مسائل اعتقادي و سياسي.
2ـ تأييد شيوه زندگي سياسي و ديني امامان پيشين و استمرار آن.
3ـ خروج از مدينه، همراه با اكراه و اظهار نگراني، به همراه نداشتن خانواده، ترغيب خانواده به مرثيهسرايي هنگام حركت امام از مدينه به سوي مرو، وداع با مرقد پيامبر اكرم با شيوهاي خاص كه نارضايتي و ناگزيري امام را از پذيرش فرمان مأمون ميرساند.
4ـ روايت تاريخي امام در نيشابور كه مسأله امامت و رهبري اهل بيت را شرط كلمه توحيد دانسته و در آشكارترين شكل مطرح كرده است.
5ـ رد پيشنهادهاي مأمون و انكار امام از پذيرش خلافت و ولايتعهدي در طول دو ماه مذاكره و اصرار مأمون.
6ـ خبر دادن از عمر كوتاه خود و اطمينان به بهره نگرفتن از ولايتعهدي.
7ـ مشاهده نشدن آثار خشنودي در سيماي امام، پس از تحميل ولايتعهدي بر آن حضرت و اظهار غم و اندوه در موقعيتهاي مناسب.
8ـ پيش شرطهاي امام براي پذيرش ولايتعهدي، مبني بر اين كه آن حضرت در هيچ امر حكومتي نظر ندهد و در هيچ عزل و نصبي دخالت نكند.
9ـ نوع زندگي و مشي اجتماعي و ارتباطات مردمي امام در طول مسير حركت از مدينه تا مرو و پس از مسأله ولايتعهدي، و جلب نظر مردمان نسبت به مراتب علم و عمل و زهد و معنويت و اخلاق آن حضرت.
10ـ جلوه علمي امام در مناظرات و مباحثات بزرگ بينالاديان.
11ـ برگزاري نماز عيد، با شيوه و سنت پيامبر(ص) و تأثير عميق آن بر مردم و كارگزاران حكومت مأمون.
12ـ ارتباط با شيعيان و ارائه رهنمودهاي لازم به ايشان و افشاي چهره مأمون براي آنان.
مجموعه اين تدابير و عوامل سبب شد تا امام برخلاف پندار مأمون، بيش از پيش در ميان مردم شناخته شود و محبوب قلبها واقع شود و در فاصلهاي نه چندان طولاني، مأمون از ترفند سياسي خود، احساس نارضايتي كند و در انديشه محدود ساختن امام و حتي از ميان بردن آن حضرت فرو رود.
برگزاري نماز عيد، به شيوه پيامبر(ص)
يكي از رخدادهاي مهم زندگي امام رضا(ع) پس از مسأله ولايتعهدي، حركت امام به سوي مصلي براي برگزار كردن نماز عيد فطر بوده است.
اهميت اين رخداد تا آن جاست كه مأمون به طور آشكار، در برابر آن عكسالعمل نشان ميدهد و رازي را كه همواره در مخفي نگاهداشتن آن تلاش ميكرد، ناخواسته افشا ميكند.
دو تن از شاهدان عيني آن رخداد تاريخي ـ ياسر خادم و ريان بن صلت ـ واقعه را چنين گزارش كردهاند:
عيد فطر فرا رسيد. مأمون ـ به دليل بيماري يا به دليلي ديگر ـ به علي بن موسي(ع) پيام داد و از وي خواست تا نماز عيد را برگزار كند.
امام براساس آنچه قبلاً شرط نهاده بود ـ كه در مراسم حكومتي نقشي ايفا نكند و اقامه نماز عيد زير نظر حكومت صورت ميگرفت ـ از پذيرش اين درخواست امتناع كرد.
مأمون پيام داد، هدف از اين پيشنهاد، تثبيت ولايتعهدي است و دوست دارم مردم به اين وسيله اطمينان پيدا كنند كه به راستي ولايتعهدي را پذيرفتهاي. علاوه بر اين، مايلم مردم به فضيلت و برتري تو آگاه شوند.
سرانجام در نتيجه پافشاري خليفه، امام پيشنهاد وي را پذيرفت، بدان شرط كه نمازي همچون جدش رسول الله(ص) اقامه كند. مأمون نيز شرط را پذيرفت و دستور داد تا نظاميان، درباريان و توده مردم، صبحگاهان نزديك خانه امام اجتماع كنند و هنگام خروج امام از منزل، حضرت را به سوي مصلي همراهي نمايند.
مردم اطراف خانه امام و در مسير اجتماع كردند، عدهاي نيز در پشت بام منازل خود منتظر ديدن حضرت با آن سيره نبوي و هيبت علوي بودند.
امام از منزل بيرون آمدند، در حالي كه خود را خوشبو ساخته، ردايي بر دوش انداخته، عمامهاي از كتان بر سر، عصايي به دست و با پاي برهنه، با گامهايي استوار، با طمأنينه و وقار راهي مصلي شدند. با تكبير حضرت، فرياد تكبير مردم در كوچه و خيابان طنين انداخت. سواره نظامها به احترام امام پياده شدند و همگان كفشهاي خود را از پاي بيرون آوردند. فرياد تكبير از يك سو و گريه شوق مردم از سوي ديگر، فضايي بينظير بر شهر مرو حاكم ساخت كه تا آن روز سابقه نداشت.
فضل بن سهل با ديدن آشفتگي اوضاع، خود را به خليفه رساند و مأمون را از شرايط موجود و نتايج احتمالي آن آگاه ساخت و يادآور شد كه اگر امام با همين وضع به اقامه نماز بپردازد، چنان تأثيري بر مردم خواهد گذاشت كه جايگاه خليفه در نظر مردم بيارج شده، همه دلها به علي بن موسي(ع) متوجه ميشود.
مأمون بدون درنگ دستور داد تا حضرت را از نيمه راه بازگردانند و چنين كردند.
در بازگشت به منزل، امام با اندوه بسيار ميفرمود: «اللهم ان كان فرجي بالموت فعجل لي الساعه»
بار خدايا اگر گشايش من از وضعيت كنونيام به مرگ من است، هم اينك در آن تعجيل فرما.
مأمون، در گرداب دسيسههاي خويش
حركتهاي سياسي مأمون، در آغاز همراه شادكامي و مايه رضايت خاطر وي بود، ولي چنان كه امام به او هشدار داده بود «خوشحال مباش، زيرا اين امر دوام نخواهد داشت»، ديري نگذشت كه سياستهاي زيركانه او، به نتايجي جز آنچه او ميخواست منتهي شد، تا آن جا كه خود را در دامهايي كه براي علي بن موسي گسترده بود، گرفتار ديد.
امام در همه محافل علمي، حرف نهايي و سخن قاطع را ميزد و عالمان به دانش ژرف و شگفت او پي برده بودند.
مردمان با مشاهده مراتب معنوي و اخلاقي آن حضرت، هر روز گرايش بيشتري به وي پيدا ميكردند.
مقايسه علم، معنويت، اخلاق و فضايل امام، با شخصيت مأمون و ويژگيهاي زندگي اشرافي و سلطنتي او، در ذهن دانشمندان و گروهي از كارگزاران و توده مردم اين باور را شكل ميداد كه امام از هر جهت براي خلافت برتر و شايستهتر است.
از سوي ديگر، يكي از اهداف مهم مأمون، به ركود نشاندن نهضتهاي علوي و ايجاد همسازي ميان علويان و عباسيان و پايان دادن به بحران هميشگي در جو سياسي و فرهنگي بود كه ميتوانست اين همسازي و آرامش، ثبات سياسي و اقتدار حكومتي را براي مأمون به ارمغان آورد، در حالي كه علويان هرگز اقدامات او را جدي تلقي نكردند و با بدبيني بدان نگريستند. علاوه بر اين، عباسيان كه در نتيجه جنگ مأمون و امين دو گروه شده بودند و با كشته شدن امين، بخشي از آنان دشمن مأمون به شمار ميآمدند، واگذاري ولايتعهدي به امام، مجموعه عباسيان را متزلزل ساخته و حتي هواداران مأمون را در حمايت از سياستهاي وي به ترديد واداشت.
در بغداد، مردم با تحريك عباسيان ناراضي، شورش كردند، مأمون را از خلافت به دور شمردند و با «ابراهيم بن مهدي معروف به ابن شكله» بيعت كردند. در بصره، گروهي به رهبري «اسماعيل بن جعفر» از اطاعت دستگاه سرباز زدند و بيعت نكردند.
شورشها و نارضايتيها به جمع علويان و عباسيان محدود نشد و گروهها و قبايل ديگري نيز ناآرامي را آغاز كردند.
ابن خلدون در مقدمه تاريخ خود نوشته است: «چون مأمون، علي بن موسي الرضا را به ولايتعهدي برگزيد و او را «رضا» موسوم كرد، عباسيان عمل او را انكار كردند و به نقض بيعت او پرداختند و با عمومي مأمون «ابراهيم بن مهدي» بيعت كردند و متعاقب آن بود كه هرج و مرج و شورشها پديد آمد و چيزي نمانده بود كه حكومت او واژگون شود.»
به هر حال، مأمون به آن همبستگي و يكپارچگي و آرامش اجتماعي و ثبات سياسي و اقتداري كه ميانديشيد، هرگز دست نيافت و خود را مغبون ميديد.
مأمون و تغيير خط مشي سياسي
چنان كه قبلاً به تفصيل ياد شد، مأمون سعي داشت سياست تهديد، ارعاب و شكنجه و كشتار را كه پيشينيانش اصل قرار داده بودند، كنار بگذارد و از روش مسالمت و نرمش و شگردهاي سياسي در پيشبرد اهداف خود، سود جويد.
اما اكنون به جايي رسيده بود كه خود را از تجديدنظر در شيوه سياسي خود، ناگزير ميديد. آشوبها و ناآراميها در گوشه و كنار و به ويژه در شهر بزرگ بغداد، مايه پريشاني مأمون شد تا آن جا كه تصميم گرفت، از مرو به سوي بغداد سفر كند و با حضور قدرتمندانه خود، آرامش را به آن ديار بازگرداند. با اين حال، ميداند كه ريشه ناآراميها، عباسيان ناراضي هستند؛ همانان كه با ولايتعهدي امام رضا(ع)، آينده خلافت را در آل علي(ع) ميبينند و دست عباسيان را براي هميشه، از خلافت دور مييابند.
مأمون تصميم ميگيرد به بغداد سفر كند، ولي با چه هديه و ارمغاني براي عباسيان ناراضي و خشمناك؟ آيا قدرت نظامي كارساز است، يا باز هم بايد ترفند سياسي را پيش درآمد قدرت نظامي قرار دهد؟
مأمون اصولاً به ترفندهاي سياسي بهاي بيشتري ميدهد و بايد ديد چه سودايي در سر ميپروراند. او ميداند كه عباسيان تا از استمرار خلافت در ميان خود كه مايه ثروت و قدرت آنان است مطمئن نشوند، آرام نخواهند گرفت و حتي از درون خانهاش او را تهديد خواهند كرد. پس بايد به موضوع ولايتعهدي امام براي هميشه خاتمه بدهد، ولي چگونه و با چه توجيه!
آيا ميشود امام را از ولايتعهدي خلع كرد و بيعت گستردهاي كه از مردم گرفته شده، ناديده گرفت! در آن صورت، عكسالعمل مردم و داوري آنان چه خواهد بود! عباسيان راضي ميشوند، ولي علويان و شيعيان و هواداران ديگر كه ناراحتياند چه؟
نخستين گام در سياست جديد
مأمون حركت جديد سياسي خود را از روز عيد فطر و با بازگرداندن امام از نيمه راه مسير مصلي آغاز كرده بود، ولي اين حركت، با سياست قتل و كشتار فاصله داشت.
فضل بن سهل، وزير و فرمانده نيروهاي مسلح مأمون، نخستين قرباني سياست جديد مأمون بود.
فضل بن سهل در پي تصميم مأمون براي حركت به سوي بغداد، از مرو به سرخس ميآيد و در سرخس براي استحمام وارد حمام ميشود، ولي چهار نفر از نيروهاي مسلح مأمون به صورت ناشناس، او را مورد حمله قرار ميدهند و ميكشند!
اكنون مأمون، نقش هميشگي سياستبازان را برعهده ميگيرد و نيروهاي خود را براي يافتن قاتلان سهل بسيج ميكند و براي دستگيركنندگان آنها جايزه مقرر ميدارد!
نقلهاي تاريخي در اين گونه موارد، اضطراب دارد، ولي از مجموع آنها نتيجه قطعي را ميتوان گفت. در بعضي از نقلها ياد شده است كه قاتلان فضل بن سهل دستگير شدند و نزد مأمون اظهار داشتند كه تو خود به ما چنين فرمان دادي و ما دستور تو را اطاعت كرديم! ولي خليفه به سخنشان گوش نداد و ايشان را كشت. نيز در برخي از منابع آمده است كه سرانجام چهار نفر ـ با گناه و بيگناه ـ را به اتهام قتل فضل بن سهل كشتند تا به هر حال پاسخي براي خونخواهان او تدارك ببينند و دامان مأمون را از اتهام قتل وزير پاك كنند.
فضل بن سهل در ميان عباسيان يكي از متهمان اصلي انتقال خلافت به علويان شناخته ميشد و كشته شدن او، نخستين شعله اميدي بود كه مأمون در قلب خويشاوندان خود روشن ميساخت.
دومين گام مأمون در سياست جديد
بيشك حذف فضل بن سهل در دايره نظام سياستگذاري براي عباسيان مايه اميد بود، ولي كافي نبود؛ چه اين كه مشكل اصلي براي آنان، ولايتعهدي امام رضا(ع) بود و ميبايست در نهايت اين مشكل به نفع عباسيان حل شود.
با وجود امام، هيچ راه حلي به ثمر نمينشيند، پس در نگاه مأمون، يگانه راه حل، حذف امام از صحنه وجود است، ولي چگونه!
آيا مأمون ميتوانست و به صلاح ميديد كه رسماً امام را بكشد يا به خيانت عليه دستگاه متهم كند و يا شيوه قتل فضل را دوباره به كار گيرد! ظاهراً هيچ كدام با تدبير سياسي مأمون سازگار نبود.
كسي نميدانست مأمون چه خواهد كرد، ولي براي مأمون و همه تحليلگران تاريخ سياسي روشن بود كه وي چند اصل را در نظر ميگرفت:
1ـ از ميان بردن امام براي پايان دادن به غائله ولايتعهدي.
2ـ دورنگاهداشتن قتل از دامان مأمون.
3ـ استفاده سياسي جديد در حد امكان، از رحلت آن امام.
ولي همه اينها ميبايست تا قبل از ورود مأمون به بغداد، صورت گرفته باشد!
شهادت امام رضا عليهالسلام
مأمون از مرو به سرخس و از سرخس به طوس ميآيد تا از آن جا عازم بغداد شود، ولي مدتي در طوس درنگ ميكند.
طبري مينويسد: «مأمون مدتي در كنار قبر پدرش هارون درنگ كرد و پس از آن، علي بن موسي انگور بسيار خورد و ناگهان درگذشت!»
طبري كه تنها هنرش گردآوري نقلهاست و معمولاً از تجزيه و تحليل مسائل ناتوان است، با بينشي نامهربانانه به تاريخ زندگي امامان شيعه مينگرد، چنان كه در همين عبارت كوتاه، اگر فردي كمترين آگاهي سياسي داشته باشد با خواندن آن، از سادهانديشي يا غرضورزي او شگفتزده ميشود.
آيا به راستي مأمون، آن قدر پدر دوست است كه در آن شرايط بحراني، كنار قبر او اتراق كند يا ميخواهد از استخوانهاي پوسيده پدر قدرت طلبد و از نفسهاي پر بركت او، پشتوانه معنوي جويد تا به بغداد سفر كند و آشوبها را بخواباند! در همين ايام، علي بن موسي(ع)، آن مرد الهي كه همه عالمان و متكلمان زمانش را مغلوب ساخته و زاهدترين، حكيمترين و موجهترين چهره عصرش شناخته ميشود، چون كودكي ناآگاه يا مردي پرخور، در خوردن انگور زيادهروي ميكند! شگفتتر اين كه بدين سبب، ناگهان بدرود حيات ميگويد!
خواننده اين عبارت، نميداند كه به ثبت رسيدن اينگونه تعبيرها در تاريخ، نتيجه اوج سياستبازي مأمون است يا معلول بيمهري و غرضورزي مورخاني كه پاك شمردن دامان مأمون برايشان اهميت بيشتري از بيان واقعيت داشته است. البته ميتواند هر دو باشد.
طبري در ادامه اين نقل مينويسد: «مأمون پس از رحلت علي بن موسي در نامهاي به حسن بن سهل، به شدت از رحلت امام اظهار غم و اندوه كرد و به عباسيان و موالي و اهل بغداد نامه نوشت و آنان را از وفات آن حضرت مطلع ساخت!»
در اين جملات به ظاهر نامربوط و گسسته، ارتباطي وثيق با اهداف مأمون ديده ميشود، زيرا او قبل از عزيمت به بغداد، سعي ميكند تا شورشيان عباسي و آشوبگران بغدادي را تسكين خاطر دهد و جالبتر اين كه از بخت خوش خليفه! حسن بن سهل ـ اين عنصر بانفوذ كه شايد قتل برادرش را هنوز كار مأمون بداند و درصدد انتقام باشد ـ در همين سال به بيماري جنون مبتلا ميشود و او را به زنجير ميكشند. بدين سان زمينه از هر جهت براي عزيمت مأمون به بغداد و خواباندن آشوبها هموار ميشود.
شهادت علي بن موسي عليهالسلام
وقتي موسي بن جعفر(ع)، پس از زندانهاي طولاني و شكنجههاي مداوم در زندان به شهادت ميرسد و با اين حال، هارون سعي ميكند، شهادت آن گرامي را، مرگي طبيعي جلوه دهد! بديهي است كه مأمون نيز از اين تلاش دريغ نكند.
اين است كه برخي وفات امام را به خوردن انگور و گروهي به مرگ طبيعي و دستهاي به بدخواهي و دسيسه عباسيان نسبت دادهاند و جمعي هم چون شيعه، شخص مأمون را عامل مسموميت و شهادت آن گرامي دانستهاند.
از نظريه اول كه سخيفترين نظريه است و سعي دارد علاوه بر پوشاندن جنايت مأمون، وجهه معنوي امام را نيز مخدوش سازد، بايد كريمانه گذشت، زيرا نسبت چنان امري به امام كه خود حكيم و خردمند و زاهد است و به ديگران دستورالعملهاي بهداشتي ميدهد، جز از سر عداوت و غرضورزي و يا ناآگاهي نميتواند باشد.
مگر اين امام نيست كه در «رساله ذهبيه» به مأمون مينويسد: «اي مأمون! جسد به منزله زميني است كه آباداني آن به مراقبت بسيار نيازمند است. اگر بيش از اندازه به آن آب برسد محصولش فاسد خواهد شد و اگر آب به آن نرسد از تشنگي خواهد مرد... بايد نيك بينديشي و بنگري كه چه چيزي با طبيعت تو سازگار است و آن را نيرومند ميسازد و چه چيزي زيانآور است و سلامت تو را به خطر خواهد انداخت. پس اندازهگيري در خوراك را همواره در نظر داشته باش... پيش از آن كه كاملاً سير شوي از خوردن دست بردار كه به صلاح جسم و سلامتي توست و سبب رشد عقلاني تو خواهد بود.»
آيا ممكن است امام با اين دانستهها و معارف و با آن شخصيت معنوي و الهي، در نتيجه بيمبالاتي در خوردن، زمينه مرگ خويش را فراهم كند!؟
در ميان نويسندگان و تاريخنگاران برخي مانند ابن جوزي، احمد امين، يعقوبي و... بر اين عقيدهاند كه امام به كسالتي مبتلا شد و به مرگ طبيعي، در طوس درگذشت و مسموميتي در كار نبوده است.
ابن جوزي مينويسد: «بعضي بر اين باورند كه مأمون، علي بن موسي الرضا(ع) را مسموم ساخته است، ولي اين ديدگاه پذيرفته نيست، زيرا خليفه از درگذشت امام به شدت نگران شد و چندين روز گرد خوردنيها و نوشيدنيها و لذتهاي گوناگون نرفت، حتي هنگام ورود به بغداد با لباس سبز وارد شد، در حالي كه حدود يك سال از ماجراي رحلت حضرت ميگذشت. وفات امام در اثر كسالتي بود كه در طوس بر آن جناب عارض شد.»
احمد امين چنين مينويسد: «به گمان من عبدالله مأمون در كارش خلوص داشت، لكن مقدر چنين بود كه حضرت در اثر كسالت سه روزه در گذرد.»
آنگاه وي ميافزايد: «گرچه مورخان شيعه ادعا كردهاند كه مأمون به دليل نارضايتي از نتايج ولايتعهدي، حضرت را مسموم ساخت، ولي با توجه به تأثر شديد خليفه بعيد است كه او چنين اقدامي كرده باشد. علاوه بر اين كه مأمون هنگام ورود به بغداد، همچنان لباس سبز را كه شعار علويان بود بر تن داشت و از نيروهاي نظامي و درباريان نيز خواسته بود تا چنين كنند؛ هر چند پس از مدتي چون عباسيان را از اين شيوه ناراضي يافت آن را تغيير داد. به هر حال با توجه به چنين قراين و شواهدي اگر امام مسموم هم شده باشد، شخصي غير از مأمون آن را مرتكب شده است.»
يعقوبي نيز ضمن شمارش و بررسي حوادث سال 203 ه . ق مينويسد: «علي بن موسي بن جعفر در قريهاي كه به آن نوقان ميگفتند درگذشت و بيماري وي بيش از سه روز به طول نينجاميد.»
سادهانديشي و جمود از مورخاني كه قرنها قبل ميزيستهاند دور از انتظار نيست، ولي از نويسندهاي چون احمد امين كه در روزگار خودش گريه استعمار را بر غارت مستعمرات ديده است، شگفتا! كه اقدامات فريبكارانه و اندوه سياسي مأمون را ملاك داوري و تحليل تاريخ قرار داده است!
به هر حال، با درنگ در آثار عالماني كه به عصر ائمه(ع) نزديك بودهاند و نيز با توجه به روايات گوناگوني كه به بعضي از آنها اشاره خواهيم داشت، اين نظريه نميتواند مستند و قابل قبول باشد. بنابراين، آنچه ميان حديثشناسان و تاريخنگاران از اتقان و استحكام برخوردار است و روايات نيز بر آن گواهي ميدهد، اين است كه شهادت حضرت رضا(ع) به وسيله انگور يا انار مسموم بوده است.
احمد امين پس از اين كه در مورد حضرت، مرگ طبيعي را ميپذيرد، مينويسد: «بنابر قراين و شواهد، اگر حضرت را مسموم كرده باشند، به وسيله فرد يا افرادي غير از مأمون صورت گرفته است.»
يكي ديگر از نويسندگان در گزارش سفر خليفه از مرو به بغداد مينويسد: «مأمون از مرو به سرخس آمد و در آن جا قتل فضل، اتفاق افتاد و قراين نشان ميدهد كه تدبير آن با خليفه بوده است، زيرا فضل به خليفه خيانت كرد و منشأ دشمني ميان او و عباسيان شد و او ميدانست تا فضل زنده است امكان ارتباط ميان آنها ميسر نيست. بدين جهت او را كشت و سرهاي بريده چهار تن را كه به قتل فضل متهم كرده بودند، براي برادرش حسن بن سهل فرستاد و به وي تسليت گفت و چون روز عيد فطر عازم بغداد شد، در طوس حادثه ديگري رخ داد و علي بن موسي الرضا وفات كرد و خليفه را متهم كردند كه عامل قتل اوست.»
آنگاه اين نويسنده ادامه ميدهد: «بعيد نيست كه عدهاي از عباسيان هوادار مأمون به دليل اين كه از تيرگي ميان او و عباسيان رنج ميبردهاند و منشأ اختلاف را ولايتعهدي حضرت رضا(ع) ميدانستهاند كمر به قتل امام بستهاند، تا بدين وسيله زمينه آشتي ميان آنان را فراهم كنند. از اين رو، خليفه رساله معروف خود را به عباسيان بغداد نوشت و درباره مسأله خلافت به آنان اطمينان داد.»
اين نظريه گواه و سند تاريخي ندارد جز آنچه از كلام اربلي به دست ميآيد و آن نيز ابهام دارد. تنها نقطه روشني كه در اين ديدگاه ديده ميشود، اين است كه تا اندازهاي به واقعيت مسائل سياسي نزديك شده است و احتمال شهادت را، احتمال قابل قبول شناخته است.
مأمون، عامل اصلي
با توجه به آنچه گذشت، اين نظريه تقويت ميشود كه حضرت رضا(ع) به مرگ طبيعي از دنيا نرفته و عامل اصلي شهادت آن حضرت، شخص خليفه بوده است.
علامه مجلسي مينويسد: «حق همان است كه صدق و مفيد رحمهم الله اظهار داشته و بزرگان بدان باور دارند كه حضرت رضا(ع) به وسيله سم مأمون ـ كه نفرين خدا بر او و ديگر غاصبان و ستمگران باد ـ شهيد شده است.»
علامه سيدمحسن امين پس از نقل ديدگاههاي مختلف در مورد شهادت حضرت مينويسد: «نظر من اين است كه هر چند امام هنگام ورود به طوس، كسالتي داشتند، ولي خليفه از اين فرصت بهره جسته و امام را مسموم ساخته است. چه اين كه خليفه با انعكاس خبر ولايتعهدي در بغداد و بيعت بغداديان با ابراهيم بن مهدي، دريافت كه حكومت در شرايط خاصي قرار گرفته و با وجود فضل بن سهل و نيز حضرت رضا(ع) اميدي به بهبودي اوضاع نيست. از اين رو، فضل را كشت و پس از گذشت زماني، امام را مسموم كرد و اگر فرض كنيم در امر بيعت با امام حسن نيت داشته است، اما حفظ حكومت و سلطنت كه چه بسا صاحبان آن در اين راه دست به كشتن نزديكان خود نيز زدهاند، مأمون را واداشت تا به كشتن آن بزرگوار اقدام كند.»
يكي از قراين مهم اين حقيقت كه شهادت امام به دست مأمون بوده، اين است كه در همان روز شهادت، مردم اجتماع كرده و همگان بر اين عقيده بودند كه خليفه، حضرت را مسموم ساخته است.
اهميت اين امر از آن روست كه مردم حاضر در محيط زندگي امام، بيش از ديگران موقعيت و شرايط سياسي امام و مأمون را درك ميكردند.
عبدالله بن موسي در نامهاي كه آن روز به مأمون نگاشت، به اين اقدام خليفه تصريح كرده، او را عامل قتل معرفي ميكند.
از اباصلت هروي نيز سؤال شد: چگونه مأمون به قتل امام رضا(ع) تن داد، با اين كه وي را احترام ميكرد و او را وليعهد پس از خود قرار داد؟
اباصلت ضمن تأييد قتل امام رضا(ع) به دست شخص خليفه اظهارداشت: «اگر خليفه، امام را احترام و اكرام ميكرد، از آن جهت بود كه به برتري امام آگاه و معترف بود و اگر ولايتعهدي را به او تفويض كرد، براي آن بود تا با اين عمل وانمود كند كه حضرت دنياطلب است، در نتيجه از توجه مردم به حضرت كاسته شود؛ هر چند چنين نشد، بلكه با تشكيل محافل علمي، چهره امام و شخصيت علمي او بر همگان روشن شد و روز به روز از موقعيت خليفه كاسته شد، تا جايي كه دوست و دشمن امام را شايسته خلافت ميدانست. اين امر بر خليفه گران آمد و بر كينه و حسادت او نسبت به حضرت افزود. به ناچار حيلهاي انديشيد و امام را مسموم ساخت و به شهادت رساند.»
شهادت امام به وسيله مأمون، مظلوميتي بود كه به تاريخ شيعه و اهل بيت(ع) افزوده شد و بيت ديگري بود كه بر قصيده شاعران آزاده و حقيقت طلب افزوده شد و در ادبيات حماسي انعكاس يافت.
علاوه بر اين، در مصادر تاريخي سخن از قيامهايي به ميان آمده است كه در پي شهادت حضرت و به عنوان خونخواهي بر پا شده است.
احمد بن موسي، برادر امام با همراهي حدود سه هزار تن و به نقل ديگر، دوازده هزار تن، براي خونخواهي حضرت بغداد را ترك گفت و در شيراز با فرماندار منتخب حكومت عباسي درگير شد و در همين جريان او و برادرش محمد عابد در آن ديار به شهادت رسيدند.
شهادت امام از ديدگاه روايات
در لابهلاي روايات كه از مهمترين منابع و مستندات تاريخي به شمار ميآيند، نكاتي بسيار درباره شهادت امام رضا(ع) وارد شده است. اين روايات را به سه دسته ميتوان تقسيم كرد:
1) رواياتي كه از زبان پيامبر(ص) و ائمه(ع) وارد شده است.
2) رواياتي كه از شخص امام رضا(ع) رسيده است.
3) رواياتي كه شاهدان و گواهان موثق از جزئيات و چگونگي شهادت امام، گزارش دادهاند.
* ابوبصير از امام صادق(ع) نقل ميكند كه فرمود: پدرم امام باقر روزي جابربن عبدالله انصاري را خواست و به او فرمود: «يا جابر اخبرني عن اللوح الذي رأيته في يد امي فاطمه.»
اي جابر! از آن لوح كه در دست مادرم فاطمه ديدهاي، برايم سخن بگو.
جابر گفت: براي تبريك ولادت حسين بن علي(ع) به حضور مادرت فاطمه(س) شرفياب شدم. در دست وي لوح سبزي ديدم كه گويي از زمرد بود. درباره آن لوح از فاطمه(س) سؤال كردم؛ در پاسخ من فرمود: هديه خداوندي است به پدرم كه در آن نام پدرم، همسرم، فرزندان و امامان نسل من آمده است. پدرم نيز آن را به من داده است تا مرا مژده بخشد. در بخشي از لوح كه به هشتمين امام(ع) مربوط است چنين آمده است: «يقتله عفريت مستكبر»؛ او را عفريتي خودخواه و قدرت طلب خواهد كشت.
* طريحي در ماده «حفد» حديثي از پيامبر اكرم(ص) نقل ميكند كه حضرت فرمود: «تقتل حفدتي بارض خراسان.»
فرزندي از فرزندانم در زمين خراسان كشته خواهد شد.
* در روايتي از امام صادق(ع) آمده است: مردي از نسل فرزندم موسي به دنيا خواهد آمد كه به خراسان رفته و در آن جا مسموم ميشود و به شهادت ميرسد.
* در روايتي از امام رضا(ع) چنين آمده است: به خدا سوگند هيچ يك از ما نيست جز اين كه به شهادت رسيده است.
به ايشان گفته شد: شما را چه كسي خواهد كشت؟
امام فرمود: بدترين مردم زمانم، مرا با سم ميكشد.
در سخناني كه ميان امام و مأمون پيش از ولايتعهدي گذشت، از جمله دلايل امام براي نپذيرفتن ولايتعهدي اين بود كه: «پدرم از پدر و اجداد گرامياش نقل كرده است كه جدم رسول خدا(ص) درباره من فرمود: من قبل از تو (اي مأمون) به وسيله سم و مظلومانه به شهادت خواهم رسيد و اگر اجازه داشتم ميگفتم كه كشنده من كيست.»
آخرين موردي كه امام از خصوصيات شهادت خود سخن گفته، اندك زماني قبل از ارتحال بوده است كه حقايقي را به دو تن از محرمان راز: «اباصلت هروي» و «هرثمه بن اعين» بيان داشته و از جمله فرموده است: «اينك هنگام بازگشت من به سوي خدا فرا رسيده و زمان آن است كه به جدم رسول خدا(ص) و پدرانم بپيوندم. طومار زندگيم به انجام رسيده است. اين طاغي (مأمون) تصميم گرفته است تا با انگور و انار مسموم مرا به قتل رساند.»
ابونواس ضمن قصيدهاش سروده است:
باؤا بقتل الرضا من بعد بيعته
و ابصروا بعضهم من رشدهم و عموا
عصابه شقيت من بعد ماسعدوا
و معشر هلكوا من بعد ماسلموا
برخي از آنها پس از بيعت با حضرت رضا(ع) به كشتن وي شتاب كردند و بعد از بصيرت و آگاهي كوردل شدند. آن گروهي كه پس از خوشبختي به تيرهبختي گراييد! آن جماعتي كه پس از سلامتي و نجات، نابود گرديد!
دعبل، نيز اين مرثيه گران را در اشعار خويش چنين بازتاب داده است:
الا مالعين بالدموع استهلت
ولو نفرت ماء الشؤون لقلت
علي من بكته الارض و استرجعت له
رؤوس الجبال الشامخات و ذلت
و قد اعولت تبكي السماء لفقده
و انجمها ناحت عليه وكلت
فنحن عليه اليوم اجدر بالبكاء
لمرزئه عزت علينا و جلت
رزئنا رضي الله سبط نبينا
فاخلفت الدنيا له و تولت
و ما خير دنيا بعد آل محمد
الا لا تباليها اذا ما اضمحلت
چه شده است كه ديدگان، نرم نرم ميبارند و گريند، در حالي كه اگر آب ديده تمام شود و چشمان بخشكند، باز هم كم است.
در مصيبت كسي كه زمين بر او گريست و كوههاي بلند و سر به فلك كشيده، در سوگ او به ناله و فغان آمده و عزادار شدند و آسمان از فقدان او فرياد برآورده و ستارگان بر او نوحه كردهاند.
اكنون سزاوارتر است كه ما بر او اشك ريزيم، كه مصيبتي بس گران و بزرگ بر ما وارد شده است.
ما به از دست دادن سبط پيامبر(ص) مصيبت ديدهايم؛ مصيبتي كه بر اهل دنيا گران و سنگين بود.
و ديگر پس از فقدان خاندان پيامبر(ع) در دنيا و زندگي آن خيري نيست و ديگر خوشي جايگاهي ندارد و آرزوي ماندن در ما نيست.
زمان شهادت امام
در تعيين سال شهادت امام نقلهاي مختلفي به ثبت رسيده است:
سال 202 ه . ق
سال 203 ه . ق
نظريه دوم نزد صاحبنظران مشهورتر است و شيخ كليني آن را برگزيده و مسعودي نيز آن را نقل كرده است.
برخي از نويسندگان معاصر به استناد اين كه تاريخ ضرب سكههايي كه نام امام بر آنها نقش بسته است به سال 204 ه . ق نيز ديده شده، اظهار كردهاند كه پس بايد سال شهادت را 204 ه . ق بدانيم.
ولي چنان كه علامه سيدمحسن امين يادآور شده است، تاريخ ضرب سكهها دليل آن نميشود كه سكهها در زمان حيات امام ضرب شده باشد، بلكه ممكن است مردم به جهت تبرك پس از شهادت امام آنها را تهيه كرده باشند.
در تعيين روز شهادت آن حضرت نيز اتفاق نظر نيست و نظريههاي زير ديده ميشود:
ـ هفت روز مانده به پايان ماه رمضان.
ـ 23 ذي القعهده.
ـ آخرين روز ذي الحجه.
ـ اول ماه صفر.
ـ 17 ماه صفر.
ـ آخر ماه صفر.
در ميان اين نقلها، نظريه آخر يعني آخرين روز از ماه صفر، مشهورترين و قابل اعتمادترين نقل است.
در بيشتر نقلها، روز جمعه، روز شهادت آن حضرت دانسته شده است.
بنابراين، مشهورترين و قويترين نظريه در تاريخ شهادت آن حضرت، روز جمعه، آخرين روز ماه صفر سال 203 ه . ق ميباشد و آن گرامي در هنگام شهادت، پنجاه و پنج سال از عمر پربركتش ميگذشته است.
مكان شهادت و مرقد امام رضا(عليهالسلام)
امام در شهر طوس به شهادت رسيد و چنان كه خود پيشبيني و سفارش كرده بود، آن حضرت را در نقطهاي از سناباد كه بعدها «مشهدالرضا» نام گرفت، به خاك سپردند.
گويا چنين مقدر بود تا فرزندي از نسل پيامبر اكرم(ص) و امامي از ائمه اثني عشر، در سرزميني دور از «مدينه الرسول» به شهادت رسد، تا مرقد نورانيش، قلب ميليونها موحد دلباخته را متوجه كوثر زلال ولايت كند و بارگاهش در سرزمين پهناور اهل محبت و ولايت، مأمن دلهاي رميده و آهوان پناهجويي باشد كه از صياد عصيان گريخته و به دامان ولي خدا، پناهنده شده و خواهند شد.
سلام بر او آنگاه كه تولد يافت و آن زمان كه مظلومانه و دور از خاندان به شهادت رسيد و آن روز كه در اوج شكوه و عظمت، گام بر صحنه رستاخيز گذارد و چون آفتاب، جان شيعيانش را نور اميد بخشد.
مادر امام رضا (ع)